خود اخراجی !
دریچه با صدایی سرد و خشن زوزه کشید و بسته شد . نور باز هم کمتر شد .
سرد است ، استخوانهایم درد میکند ، فکر و خیال رهایم نمیکند ، از پنجره و بیرون نرده ها ، گنجشکی را میبینم که روی سیم برق خودش را تاب میدهد و میخواند :
هوا چه خوب است . آسمان آبی است . جفت من کجاست ؟
دراز میکشم و درد مهره های کمرم را دانه دانه احساس میکنم ، هوا را با فشار از دهانم خارج میکنم و در همین حین با خود میگویم :
فلانی ، این صدایی که از دهانت در آمد ، آه بود ؟ ... پس تسلیم شده ای ؟ طغیانت کو ؟
لرزشی سراپای وجودم را فرا میگیرد ، و فریاد میزنم :
نه ...
صدایم میپیچد و خودم از بازگشت صدایم میترسم ، زانو میزنم و به پایین مینگرم . دوباره می ایستم و مشتهایم را گره میکنم و به پارسا رو میکنم و میگویم :
هر وقت خودت تصمیم گرفتی که ته این داستان طغیان باشد یا تسلیم ، منو ادامه بده ... چون من از این بلاتکلیفی خوشم نمی اید .
پارسا ، خیره در چشم من نگاه میکند و میگوید :
خوشت نمی آید ؟
- نه
یعنی هنوز هم بعد از این ۲۲سال خوشت نیامده ؟
- نه
بسیار خوب . از فردا شما سر کار نیا ، من یک انسان میخواهم که قبول کند انسان است .
انسانی بلاتکلیف در طیف تسلیم و طغیان .
انسانی راضی و آگاه از نقش خود در سناریوی من .
بیرون گنجشک در حال تاب خوردن بر روی سیم برق است و میخواند :
هوا چه خوب است ، آسمان چه زیباست . جفت میخواهم .
تاريخ پست و شوخی ابلهانه ٬!
گاهی وقتا هست که آدما شوخی های ابلهانه و خرکی ای میکنن ..
جوکی که در این زمینه به یادم میاد این است که یک روزی سه تا لاک پشت داشتند سفر میکردند و همین طور رفتند و رفتند و رفتند و از چشمه ها و شوره زار ها و کوهها و دشت ها و بیابان ها و مراتع و آبشار های فراوانی گذشتند و قرنها و قرنها در راه بودند تا این که احساس گرسنگی کردند و تصمیم گرفتند که در کنار رودی با صفا طعامی بخورند ... همچین که خورجین را باز کردند و آماده خوردن شدند یکیشان برگشت و گفت ای بابا نمک رو یادمون رفت از خونه با خودمون بیاریم و یکی از لاک پشت ها تقبل کرد که به سراغ نمک برود ولی هزار بار قول گرفت و قسم و تعهد گرفت که تا وقتی بر نگشته آنها لب به چیزی نزنند و آن ها قول مردونه دادند که بابا چقدر شک داری و.. قول دادیم که چیزی نخوریم تا تو با نمکدون برگردی دیگه ...
و خلاصه لاک پشته حرکت کرد ... ماهها آمد و گذشت و جای خود را به سالها داد و سالها گذشت و دهه ها را تشکیل داد و دهه ها گذشت و قرن ها را ساخت و همچین 4 یا 5 قرن که گذشت دیگه طاقت لاک پشت ها طاق شد و دستشان را دراز کردند که لقمه ای بگیرند و ببلعند که به ناگاه لاک پشتی که مامور آوردن نمک شده بود پس از این همه مدت از پشت سنگی در آن نزدیکی بیرون جهید و گفت :
دیدی گفتم... دیدید داشتید میخوردید !
حالا داستان شروع مجدد وبلاگ من هم همچین چیزیه ..
اگه باور ندارید به تاریخ پست قبلیم هم نگاهی بکنید ! ...
شاد باشید .!
خصلت نوع بشر !
او زنده بود ، لباسي بر تن داشت و مويي بر سر ، صاحب خانواده اي و عقيده اي و فكري و منشي… ماشيني زير پا و سگي در بغل ….
ناگهان عطسه اي كرد … و تمام جهان تيره شد ..
او در حال سقوط بود .. نميدانست به كجا يا با چه سرعتي .. بعد از يه مدت سقوط هراسناك احساس كرد كه ديگر به شتاب فزاينده ي سقوطش عادت كرده است .. پس ترس از سقوط را كنار گذاشت و اولين چيزي كه در ذهنش انديشيد اين بود : چقدر اين جا تاريكه ..اگه يه كورسويي از نور بود شايد بهتر بود … اين جوري وحشت ميكنم ..
به محض اين كه اين فكر را كرد تمام محيط پرامونش نوراني شد .. مدتي در اين نور خود را در حال سقوط مشاهده كرد ..
واي .. چرا لخت بود .. واي موهايش چرا ريخته بود ، دستانش چرا مثل اردك شده بود .. چه ترسناك .. و جالب اين بود كه به مجردي كه به اين ها فكر كرد ، همين طور كه در حال سقوط بود دستانش به حالت عادي برگشت ، لباسي متناسب با شخصيت بر اندام خود ديد و موهاي بلند و خرماييش هم مجددآ ارزاني اش گشت ..
تعجب كرد .. احساس كرد كه كافيست بينديشد تا به دست آورد . …
پس براي آزمايش .. يه دسته گل طلب كرد .. و زيباترين دسته گل عالم رو با سرعت سقوطي كه خودش داشت روبرويش در هوا معلق ديد .. چه عجيب است …
بعد احساس دل ضعفه كرد .. اسپاگتي خواست .. با سس فراوان .. در همان حال سقوط اسپاگتي ايتاليايي خيلي خوشمزه اي فرا رويش قرار گرفت .. با خودش گفت .. اااا پس سس اش كو ؟ … شانه تكان داد .. بيخيال .. !
همين طور كه در حال سقوط بود .. دلش براي دوست دخترش تنگ شد .. پس او را در كنار خود يافت .. زيباتر از هميشه ، چشمهاي مشكي و موهاي قهوه اي .. هميني كه هميشه ميخواست .. حتي مثل اين كه براي ملاقات او دستي هم به سر رو رويش كشيده بود .. !! ..
از شعف در خود نميگنجيد .. سگ خونگي اش را طلب كرد .. به يك زانتيا فكر كرد … براي فلاني دعا هاي بد بد كرد .. براي ديگري آرزوهاي خوب خوب كرد ..
و همين طور كه در حال سقوط بود به هر چيزي كه دوست داشت فكر كرد … دالوني كه درونش در حال سقوط بود را به رنگ مورد علاقه اش در آورد .. آن را خوشبو كرد .. دوستش را به ميل خود چون موم نرم ، رام و آرام كرد ..
و بعد …
تپ .
افتاد و مرد …
ميدانيد چرا ؟
زيرا به كف دالون كه از جنس صخره ها بود فكر نكرده بود .. زيرا نخواسته بود كه به حال اولش بر گردد .. زيرا فكر نكرده بود كه اين جا كجاست .. زيرا فكر نكرده بود كه از شتاب سقوطش كم كند ..
پس دالون داستان ما انتها داشت ..
در انتهاي دالون استخوانها ي در حال پوسيدن هزاران ميليون آدم مشابه ، حكايت از يك چيز ميكرد …
همگيشان در سقوطشان غرق شده بودند .!!!
معصوميت آينه !
پير مرد تنها مشغول آينه سازي بود ..
او شيشه ها را تربيت ميكرد تا آينه بسازد .
دستي به روي شيشه اي كه تازه پرداخته بود و ميخواست تربيتش كند كشيد … انگار داشت شيشه را ناز ميكرد .. احساس پدري را داشت كه ميداند فرزندش به راه اشتباه ميرود و اين مشيت طبيعي اش خواهد بود .. كه از آن گريزي نيست … احساس پدري را داشت كه با اين كه ميدانست كه فرزندش تحت اراده ي طبيعت به سمت اضمحلال ميرود .. اما همچنان او را از ته دل دوست ميداشت .
دهانش را به شيشه نزديك كرد و نجوا كرد … تو از همان اول كه شيشه شدي شروع به از دست دادن شخصيتت كردي.. تو پيش از آن سنگي بودي كه ديده ميشدي .. و پس از پرداخته شدن شيشه اي شدي كه خاصيتت در اين بود كه پشتت را ببينند .. خاصيتت اين شد كه نور از تو عبور كند . خاصيتت اين شد كه كسي نبيندت .. در ستايش پاكيزگي ات ميگفتند آنقدر تميز بود كه دماغمان را شكست … باز هم به سمت اضمحلال بيشتري ميروي فرزند .. تو مقصر نيستي .. خودپرستي آدميان چنين كرده است .
اكنون تو حتي از تير رس نگاه ديگران نيز به دور نيستي .. روزانه بارها روبرويت مي ايستند … به تو خيره ميشوند .. و مويشان را مرتب ميكنند و يقه شان را دستكاري ميكنند .. لباسشان را صاف ميكنند و جوش هاي صورتشان را در روبرويت ميچلانند.
تو زماني خودت بودي.. پس از آن ديده نميشدي اما بودي .. اما اكنون همه در تو مينگرند ولي خودشان را ميبينند .
تو آينه شده اي .
برخيز و شغلت را ايفا كن .. بايد هميشه واقعيت را نشان بدهي و از نشان دادن حقيقت پرهيز كني ..
تو حريفاني نيز خواهي داشت … محدب ها و مقعر هايي كه چاق ها را لاغر نشان ميدهند تا شادمانشان كنند و لباس هايشان را برازنده نشان دهند .. اما عاقت ميكنم اگر به سمت تحدب و تقعر بروي .. كه باز موجودي تحقير شده چون تو كه جلويت
مي ايستند و بي توجه به حضورت دست در دماغشان ميكنند بهتر از موجودي است كه نه حقيقت را نشان ميدهد و نه واقعيت را .
پيرمرد دهانش را از شيشه دور كرد و سرش را به تلخي تكان داد و انگشتانش را به چشمانش فشرد .
او آينه اي ديگر تربيت كرده بود .
جملات آخر پيرمرد براي همه ي آنهايي كه از اصل خويش دور شده اند برای زندگی ای که در ژيش رويشان قرار داده شده قطعآ كليدي است ..
گرچه هر كليدي هم در هياهوي كليشه اي گم ميشود !!!
همچون آينه ای كه معصومانه در جلا و شفافيت و وظيفه اش گم مي شود .
آينه و اصول روانشناسيک !
آرشيتکت سبيلش را تاب داد و گفت : آقا جان .. اين از اصول اوليه ی روانشناسيک هست ..
اگه اين جا آينه بذاريم .. کسی که مياد تو احساس ميکنه چقدر خونه جا دار و راحته .. من خونه ساخته ام !
مرد صاحبخانه روبه آرشيتکت کرد و گفت : آقا جان اين حرفا چيه !..؟ من پولش رو ميدم
خونه مال منه ..
اين خونه آينه لازم نداره .. ميخوام دور تا دورم ديوار هايی باشن ک من همواره از وجودشان مطمئن هستم .. من ميخوام ببينم آن چه ميدانم را ! همين و بس !
افلاطون که در گور می لرزيد .... اينک خنديد !
استحاله ي عقده آفرين
بدبختي از اين جا شروع شد كه پسرك 8 ساله اي , از كشيدن مستطيل خسته شد و از معلمش كشيدن متوازي الاضلاع رو ياد گرفت....
آخه ميدونين , اون اول اولا , هيچ چيزي نبود , چون پسرك سوادي نداشت , و قلمي هم نداشت .
بعد ها قلم دار شد و صفحه هاي سفيد رو بطور غير قابل پيش بيني , و با خطوطي
غير منتظره , سياه بخت كرد !
اين خطوط , هيچ معني اي نداشت و كاغد دل به اين خوش داشت كه وجود دارد , .. ميدانيد .. كاغذ هم ميتوند فكر كند :
كاغذ , از يه چيز خاطر جمع بود و اون اين كه , هر كسي اگه خط خطي هاي پسرك رو نيگاه ميكرد , تو دلش ميگفت : اين يك كاغذ خط خطي شده است .. در حاليكه از اين قضيه هم مطمئن بود كه اگه يه شكل آشنايی روش كشيده ميشد , ديگه نميگفتند اين يه كاغذ فلان مدله است .. ميگفتند : شكل فلان !
پس كاغذ , دلش را خوش كرده بود به وجود .. چرا كه خط ها همچنان نامنظم بود .. و او همچنان كاغذ !
تااين كه پسرك , بعد از 100000 بار خط خطي بي حاصل , تونست يه دايره بكشه .. دايره ي دايره هم كه نه ! .. اما به هر حال ديگه هر كس ميديد , كاغذ رو فراموش ميكرد و ميگفت :
يه دايره !
اما كاغذ ديگه حتي ناراحت هم نبود .. ميدونين چرا ؟
.. چون ديگه اصلآ كاغذي وجود نداشت ! ..
كاغذ , وجودش رو در گرافيت نوك مدادي خالي كرده بود كه منتظم شده بود.. و دل كاغذ سابق , و گرافيت فعلي , به اين خوش بود كه : همه شان , با مركز دايره , به يه اندازه فاصله داشتند ..همشون همديگه رو ميديدند, همشون دور هم بودند و خلاصه در شرايطي مساوي ....
كه يهو , پسرك , ميل شديدي احساس كرد كه شكلي گوشه دار بكشد ... پس مربع كشيد .. باز هم گرافيت ها دچار استحاله اي ديگر شدند.. ديگر , آرمانشان , نميتوانست برابري شرايطشان باشد , گوشه ها از مركز دور تر بودند , از طرفي هم گوشه ها ممتاز بودند .. به هر حال , توي هر مربعي , به يه عالمه نقطه كه كنار هم رديف ميشن ميگن : يه ضلع ! .. اما زاويه رو , فقط يه نقطه كه اون گوشه جا خوش كرده بر عهده داره !... اين همون نقطه هست كه اون همه نفطه ي رديف كنار هم كشيده شده رو از خط ناميده شدن نجات ميده و بهشون مفهوم ضلع رو ميده ..
پس شرايط نابرابر شد , اما باز هم وجود تمام نقطه ها , در 4 نقطه ي گوشه ها خلاصه شد .. آرمان تمام نقطه ها , برابري آن 4 نقطه بود .. برابري زاويه ها , برابري قطر ها , برابري فاصله ي اون 4 نقطه تا مركز , برابري ضلعها , و خلاصه برابري هر خاصيتي از مربع كه اون 4 تا نقطه توش سهيم بودند. ...
امان از استحاله ... كه مربع نيز بعد از مدتي خسته كننده شد... مستطيل آمد , و ضلعها , در گروه هاي 2 به 2 با هم برابر شدند , قطر ها همچنان هم اندازه بودند , و براي همين , استحاله , چندان به چشم نيامد..
تااين كه , بدبختي صورت ديگه اي به خودش گرفت ..
پسرك آموخت متوازي الاضلاع بكشد .... و آموخت ذوزنقه را !.
پسركي كه از كشيدن دايره , مربع , و مثلث هاي متساوي الاضلاع لذت ميبرد , ديگر آموخته بود كه مستطيل , متوازي الاضلاع , و مثلث هاي نابرابر بكشد ..
آرمانها , گم شد.. زماني بود كه كاغذ , سفيد بود و موجوديت داشت , زماني آمد كه كاغذ , موجوديتي متحول پيدا كرد ... زماني آمد كه كاغذ , آرمانش را در شكل جست , زماني بود كه همه ي نقاط برابر بودند.. , پس از آن دست روزگار , 4 نقطه را آرمان قرار داد , سپس همين 4 نقطه را در دو گروه گنجاند , سپس , برابري قطر ها آرمان شدند , و در آخر... همان طور که ميدانيد متوازي الاضلاع ,فقط وقتي متوازي الاضلاع است كه قطرهايش برابرنباشند ....
دوستي ها اين گونه اند ,اتحاد ها نيز چنين اند سه تفنگدار و هفت برادر و دو ياور و ... هم همين هستند !!
کسی چه ميداند..؟ شايد از همان زمان كه آدم و حوا از آن درخت , آن ميوه را خوردند , اين گونه شد...
و از آن به بعد بود که همه در پراکندگی جويای نظم و نظام و انتظام شدند...
.استحاله اي كه در بيخبري , خود را نقطه اي ميداني , كه آرماني ندارد , مثل هزار نقطه اي كه رديف هستند و نميدانند كه خط هستند , يا ضلع , يا قطر , يا كمان , يا وتر , ...
افسوس از زماني كه نقطه اي , بخواهد بداند كه كيست , و آرمانش چيست ...
پيدا شدن در سانحه ي گم شدن !
فرض كنيم , يكبار , كيفي پيدا كنيم كه صاحبش آن را گم كرده باشد.
فرض كنيم , يكبار , كيفي را كه صاحبش هنوز پيدا نكرده , پيدا كنيم .
فرض كنيم , يكبار , با اين كه صاحب كيفي نيستيم , كيفي پيدا كنيم .
فرض كنيم كه كيف , پيش از آن كه براي صاحبش پيدا شود , براي ما پيدا شده باشد ....!
در كيف را باز كني تا صاحبش را بشناسي , .. و ناگهان خودت را بشناسي !
حكمتي خواهد بود آسماني كه در سانحه گك شدن كيفي , خودت را پيدا كني .
خلاصه , در كيف را باز كني , و ببيني كه يه كتاب حافظ جيبي , يك گل ياس , يك پنجه بوكس , يك سكه ي 25 توماني , يك لنگه جوراب زنانه , يك گل سر پاره , يك اتود بسيار گرانقيمت , يك نامه عاشقانه به تاريخ 4 روز پيش , يك ذره بين قوي , به اندازه ده گرم سبزي خشك كرده در نايلون , دو تا تراول , صابون كاغذي , يك ريش تراش كهنه , و يك ست مينياتوري از پيچ گوشتي هاي ظريف توي اين كيف داره قل قل ميزنه !
تو اول سعي ميكني حدس بزني كه صاحبش كيست , گل ياس استعاره از چيست ؟ , به حافظ كه مي آيد , اما پنجه بوكس ديگر چيست ..! ؟
سكه 25 توماني كه در هر كيفي پيدا ميشود , اما تراول ديگر چيست ؟
لنگه جوراب زنانه و گل سر پاره و سبزي خشك شده , تو را ياد پيرزن شلخته و حواس پرت و انجيري همسايه ميندازه , پس اتود گرانقيمت چيست ؟
حكايت نامه عاشقانه اي كه اخيرآ هم نوشته شده چيست , اگر خانم باشد ريش تراش چيست و اگر آقا باشد گل سر ديگر چه صيغه اي است ! ؟
خب , اول اين جوري حساب ميكني كه طرف پيرزني است , نامه عاشقانه دخترش را توقيف كرده , گل سر پاره , لنگه جوراب , و سبزي خشك و صابون كاغذي هم جور در مياد , براي پسرش از بازار دستفروشا ريش تراش خريده , و تراول ها را از خواهرش گرفته تا براي دخترش جهيزيه بخرد ,نه نه نه .. اين خيلي دور از انتظاره .!
بعدش اينطوي حساب ميكني كه طرف , پسر جواني است , پرخاشجو , و زيبارو , از آنها كه لباس چسبان ميپوشند و تيز تيز راه ميروند و خيره خيره مينگرند و تند تند صحبت ميكنند و صاف صاف مي ايستند ....
نامه ي عاشقانه را براي دوستش ميبرد , پنجه بوكس توجيه شدني است , ريش تراش هم , گل سر دختر را كه پاره شده در كيف گذاشته كه جايي همانندش را بخرد , لنگه جوراب او را نيز به يادگار برداشته , فال حافظ را براي رد گم كني مامورا در كيفش تپانده , يا شايد هم براي ابراز وجودي عاشقانه , يا شايد هم كمك گرفتن از آن در نوشتن نامه عاشقانه ..!!
سبزي خوردن خشكيده و صابون كاغذي و ذره بين هم ....
نه نه نه , اين هم از آ، يكي بعيد تر است .
همين طور مدام , احتمالات را بررسي ميكني , و حذف گزينه ميكني , خط خطي ميكني و مچاله ميكني , ...!
و ناگهان در ميابي كه اين خودت هستي..
در مي يابي كه اين كيف مال ابنا نوع بشر است ..
به همين آشفتگي , معجون و آش در هم جوشي كه خلقيات هر فرد را به تمام ميسازد و از آن ساخته ميشود , جان ميدهد و از آن دوباره جان ميگيرد .
در مي يابي كه اين كيفي جهاني است , كيفي است انساني .
طبع چنين متغير است , انديشه چنين جاري.
و تعهدي نيست كه طبعي كه پنجه بوكس ميپسندد , از علاقه به حافظ و گل ياس شرمنده شود.
در مي يابي كه كيف گم شده ... تا تو پيدا شوي !
نقدی بر ماکياوليسم
نوشته اي كه در ادامه مي آيد , نقدي است بر ماكياوليسم ,...
داستان حزن انگيزي است با مضاميني كاملآ اخلاقي و فلسفي , كه اگر خواننده از پيش زمينه ي كافي بهره مند باشد , چه بسا كه نگرشش به كل داستان متفاوت از نگرش خواننده اي بدون اين پيش زمينه باشد.
حكايت نوشتن اين مقدمه و توضيح هم , تنها تشريح هدفم است .
هدفم از نگارش اين داستان , روايت داستاني پوچ نيست ,.. به دنبال قصه پردازي از سبك تلخ نيز نيستم ,..
من تنها ميخواهم در داستانم , مثالي براي قضاوت بر ماكياوليسم پيدا كنم .
و اما تعريف ماكياوليسم به زبان ساده يعني اعتقاد به اين كه هدف وسيله را توجيه ميكند. يعني اين كه در راه رسيدن به هدف , استفاده از وسايلي كه به هر نحوي با آرمانهاي همان هدف در تناقض باشد هم موجه است .مشروط بر اين كه خالصآ براي رسيدن به هدف باشد ....
اين تعبير از ماكياوليسم , همواره مورد بحث و جدل محافل فلاسفه ي اخلاق گرا با فلاسفه ي محض و انقلابي بوده و زيانهايي كه بشر از التزام به اين عقايد خورده است , آن قدر فراوان است كه تاريخ اسفبار فلاكت هاي جماعت هايي كه تحت حكومت هاي ماكياوليستي زيسته اند را مملو از حوادث جگرخراش ميكند .
در كتابي از كامو به نام راستان ( يا عادلها ), كامو به ارايه ي رويكردي كاملآ نوين و اخلاقي ميپردازد .
انجمني در نظر دارد يكي از ظالم ترين , خائن ترين و مستبد ترين مسولان حكومت را ترور انقلابي كند . تا جامعه ي تحت حكومت نفسي بكشد و آسايشي بيابد و حساب كار دست مسولان بيايد و ... و هم اين كه قدمي باشد در راه برقراري عدل .
فردي كه مسول ترور اين حاكم مستبد هست , در آخرين لحظه ي پرتاب بمب به سوي كالسكه ي او , متوجه حضور دو كودك معصوم , شاد و بيگناه ميشود كه شادمانه در كالسكه مشغول بازي هستند ,.. و چنان به شك افتاده , چنان دستانش ميلرزد و چنان به فكر فرو ميرود كه از ترور او در آن روز صرفنظر ميكند.
كامو ما را با يك سوال مواجه ميكند : مگر نه اينست كه ما براي امثال همبن كودكان معصوم است كه مبادرت به ترور اين شخصيت ميكنيم .؟ .. و اين گونه است كه خواننده را در داستاني 60 صفحه اي متوجه تعارض بين اخلاق و ماكياوليسم ميكند.
بحث بر سر اينست كه نظامي كه به منظور ايجاد عدالت و تاسيس ثبات و آرامش , به بي عدالتي و خشونت متوسل ميشود , شايستگي حكومت بر مردم را ندارد , چرا كه خود نيز قطعآ پس از قرار گرفتن بر سر كار , همانها خواهد كرد كه حكومت پيشين ميكرد ( رجوع كنيد به : 1984 از اورول , قلعه حيوانات از اورول , عادلها از كامو , بارهستي از كوندرا , و فربه تر از ايديولوژي از سروش )
حال كه ذهنتان پروار شد , توجهتان را به خواندن داستان جلب ميكنم .
ارادتمند : پارسا هوش ور
-------------------------------------------
-----------------------------------------------
-----------------------------------------------------
نبايد خوابم ببرد ,
اين را قلب به من ميگفت .. ميگفت كافيست چشم به هم بزني تا او بيايد و تو را خفته بيابد , به عشقت شك كند , دلسرد شود , راهش را بكشد وبرود و ديگر هرگز به پشت سرش هم نگاه نكند ....
قلب ميگفت : عاشقي شيوه ي رندان بلاكش باشد , قلب ميگفت : ناز پرورد تنعم نبرد راه به دوست, قلب ميگفت : محك عشق بلا است و عشق ام البلا ..!
مغز ميگفت : الان موقع خواب است .. مغز ميگفت : كمبود خواب كسلت ميكند , ..
مغز فرماني فرستاد و زير چشمم پف آلود شد , بزاق دهانم چسبناك شد , عرق كردم , و مغز همچنان تاكيد ميكرد : دواي همه اينها خواب است ..
گوشه اي كز كردم , و چشمهايم را باز نگه داشتم , ياد افسانه اي افتادم كه ميگفت : چشم دريچه ي قلب است .. حقا كه راست است .. تا چشمانم باز بمانند, اين فرمان قلب است كه به سر نهاده شده .. !!
قلب با چشم راز و نياز ميكرد , اي چشم اميدم به توست , پاينده باش , و مقاومت كن , مباد كه بسته شوي .. بشارتت ميدهم به زماني كه او بيايد.
كلافه شده بودم , قلب آينده را ميخواست و مغز اكنون را .
مغز ابتدا با تحكم بانگ ميزد و مي خروشيد , ميگفت چه برايم خوب است .. و چه بهتر . چه لازم است و چه ضروري ... و بعد كه ديد آن چه وجودم را تسخير كرده قلب هست نه مغز , خروشش به فغان تبديل شد , ديگر غرور و عزت پيشين را نداشت , نعره ميزد , و آه و ناله را به كمك ميطلبيد ... :
به هوش آي , با خود نجنگ , بخواب.
قلب , سخن از هزار باديه راه رفتن به عشق معشوق ميكرد , و مغز از اين نيز بگذرد ها سخن ميگفت ,
قلب داستان پيرزن و نوروز را ميگفت , كه پيرزن چند لحظه چشمانش به هم آمد و نوروز آمد و رفت ..
و مغز قياس ميكرد , استنتاج ميبرد , مرا به شك وا ميداشت , قلب را مسخره ميكرد , و همين كه مسخره ميكرد يعني به وجودش معترف بود .. يعني كه به ضعف خود نيز معترف بود ..
مغز پشت گوشم را داغ كرد , تنم را به لرزه و تشنج در آورد , موهايم را پژمراند , چشمهايم را سوزاند , گلويم و مفاصلم را خشك كرد ,
و قلب همچنان اميدوارانه به گوش چشم ميخواند : مباد كه خوابت ببرد..
چاره اي انديشيدم , از روي استيصال , كه هم مغز راضي شود و هم قلب .
نواري گذاشتم با صداي بلند , كه عشق را به سخره ميگرفت ... چرا چنين نواري ؟
نوارهاي عاشقانه ام, آن ها كه در مدح اين موهبت الهي بودند , همگي ملايم بود , همگي آرام بود و مرا تشويق به خوابي ميكرد كه خود قلب عاشقم مانع ميشد .
از نوارهايي كه صدايشان بلند بود , تنها آني به مذاق مغز , اين مغز زخم خورده و بي اعتنايي چشيده خوش مي آمد كه در هجو عشق بود .عشق را به سخره ميگرفت , بر آن فحش ميداد , از ناكامي ها ميگفت , و حرفهاي مقدس عاشقان را همچون طنزي ابلهانه و كشدار , ميخواند و ريسه ميرفت ...
پيش از گذاشتن نوار , انديشيدم كه : هي , هي تو كه فرمان قلب ميبري و هزار رنج گفته و نا گفته بر حق خويش روا ميداري تاعشق را بيابي , .. آيا در اين راه بايد از نواري استفاده كني كه خود اين عشق را به سخره بگيرد ؟
و بعد , مغز ترفندي زد واز ذكاوت ذاتي اي سود جست كه قلب فاقد آن بود
.او به گوشم خواند : اگر فرمان قلب , بيدار باش است ... پس ديگر بيدار باش .. ديگر اين كه چگونه بيدار بماني مهم نيست .. پس بيدار باش ...
قلب نيز مغرورانه لبخند زد , به نشان فتح , به خيال آن كه : مغز نيز دگر واداده است . !
چنين شد كه نوار موهن به عشق را در ضبط تپاندم , صدايش را بلند كردم و ديگر خوابم نيامد , از روي بي حوصلگي و بي اعتقادي به شعر گوش دادم ... و قلب تنها اعتراضش اين بود كه : آري بيدار بمان .. حتي به همين وسيله بيدار بمان , اما نباد كه باور كني كه عشق اين هاست !!
و مغز ديگر در سكوت بود .. سكوتي كه قلب آن را رضايت به شكست تلقي كرده بود .
نوار ميخواند و ميخواند .. و من با نفرت , و بي اعتقادي , تنها ميشنيدم , فرياد ها و تمسخرهايي را كه عشق به ناحق پذيرايش بود .
نواري كه مغرضانه و ناباورانه عشق را بهانه ميديد , بازي ميديد , توجيه ميديد , پوچ ميديد , تپه اي ميديد كه هر خري از آن بالا ميرود , .. چرا به آن گوش دادم ...؟
چون به هر حال بيدار مانده بودم ..
و گذشت و گذشت ..
قلب نيم نگاهي به من انداخت و در گوشم با شور و سرور نويد داد : دارد مي آيد , خود را آماده كن .. نخوابيدي تا چنين لحظه اي را بيبني , نخوابيدي كه از عشق لبريز شوي... تو توانستي ... و اين پاداش توانگر هاست .. , پس برخيز و لحظه ي طلايي را در ياب ,
آمد , خرامان آمد , از راه دور آمد , خسته آمد , بالاخره آمد .. خنديد , چشمها را فراخ كرد , مرا نگريست , و دستانش را به سويم گشود.
نوار در ذهنم طوفان به پا كرده بود , جمله به جمله اش را حفظ شده بودم , مغزم سوت ميكشيد. , صداها همهمه ميساخت , و در گوشم خوانده ميشد : هوس است , بچگي است , بازيچه است , غير واقعيست , تپه ايست كه هر خري از آن بالا ميرود , جهالت است ..
در مقابلم زانو زد و با مهر , به من چشم دوخت , دستانش را گشود , و مرا به نام فرا خواند .
ومن , مني كه عاشق پيشگي , افق آرمان هايم است .. هرگز از جايم تكان نخوردم ..
به او پشت كردم , صداي ضبط را بلند تر كردم , و پشت به او , پشت به اويي كه ديوانه وار در انتظارش بودم , خود را به خواب زدم .
جنسيت شک.
اسرافيل با حسرت به صورش نگريست . و به خدا التماس کرد :
خدايا امر امر توست . اما آيا وقتش نيست که در صور بدمم ؟
خدا نگاهی عميق به او کرد و گفت : اسرافيل ... آيا تصورت بر اينست که اوضاع از کنترل من خارج است ..
نگران نباش که خدا قادر متعال است.
انديشه ای کفر آميز مثل برق از سر اسرافيل گذشت :
به همين خيال باش ... آنی که نخواهد هميشه قادر است !! . تو نيز چون نخواسته ای قادر هستی ..
خدا فکرش را خواند و انديشه ای در ذهنش جان گرفت : واقعآ چقدر ميتواند؟ !
لحظه ای بعد . هم خدا خدا بود .. و هم اسرافيل اسرافيل.
افسوس که شک ويرانگر است
وسواس ديده شدن
وقتي فكر ميكنم , ميبينم كه سالها و سالها بوده كه من از نوشتن براي خود , براي درد دل و عميق تر انديشيدن و از زاويه ي ديگر نگاه كردن استفاده كرده ام .و حقآ مفيد فايده بوده ...
اما بگذاريد بگويم چه شد ... وسواس ديده شدن در من پديد آمد.
وسواس از اين كه چون كسي بود كه نوشته هايم برايش عرضه ميشد , سبك نوشتنم , ديگر براي خود نبود , انديشه هايم در فضاهاي مورد علاقه ي خواننده ام تصوير ميشد و ديگر رنگ و اندازه و زمان ابرازش هم از ميل خواننده ام متاثر شد.
خواننده ها به وبلاگ يا دفترم سر ميزدند , و ميگفتند چه باحال بود , ادامه بده , چه قشنگ , يا اين كه خوب نبود , مگر اسهال فلسفي گرفته اي ... و ...
و اينگونه شد كه وسواس ديده شدن درمن رشد كرد و من را از خودم بيگانه كرد..
آن نوشته ها كه عميق ترين پيوند بين من با خودم بود , ديگر , از خودم بيگانه شد .. نه مطلقآ /, بلكه نسبتآ
ديگر نوشته هايم , همچون پيشتر , مرهم خستگي ام يا همراه شادي ام نشدند و.. ديگر من بر نوشته هايم سواري نمي برم , چرا كه ميل خواننده بر اراده ي من سابق شده .
به هر تقدير , اين دردي است كه من وسواس ديده شدن ناميده امش , از وسواس ديده شدن چه ميشود فهميد ؟ آيا هميشه بار منفي دارد ؟ گمان نميكنم .
همين وسواس , لازمه ي اجتماعي شدن است و همين وسواس تفاوت انسان با حيوان است ..
انسانها عوالم دارند ,و اين عوالم يعني : توان تصور ديگري به جاي خود , يا خود به جاي ديگري , ..
پس وسواس ديده شدن , رشد ميدهد , و جهت ميدهد , و زتدگي را سمت و سوق ميدهد ..
هميشه حتي در آشپزخانه هايي كه تميز هست هم تفاوتي بين كف اشپزخانه , سينك , و زير اجق گاز هست ..
جايي هر روز شسته ميشود , چون در معرض ديد و در استفاده ي بهداشت است .. جايي هر چند روز يكبار , چرا كه در معرض ديده شدن است... و جايي همچون زير اجاق گاز ... انبوه پوست تخمه ها و سوسك مرده و گرد و خاك ...
اين چه را ميرساند ... باور كنيد , وسواس ديده شدن را ..
اما رشد دهنده هست كه اگر بالكل وسواسي در كار نباشد , نه تنها زير اجاق , بلكه سينك ظرفشويي نيز به كثافت كشيده خواهد شد !
وسواس ديده شدن , اعتراف بر ديده شدن است .. چرا كه همواره به چيزهايي وسواس پيدا ميكني , كه وجودشان را پيشاپيش قبول كرده اي
آري ...ديگر ديده ميشوم , ... اااا پس چطور ديده ميشوم .؟
ديده شدن چطور است مثبت يا منفي... آنهم نبايد هميشه منفي باشد , ..
ميدانيد ... يكي از تفريحات مورد علاقه من در هنگام عبور از روي پل عابر پياده اينست , كه سرعت گامهايم رو به گونه اي تنظيم كنم كه انگار روي زمينم و در معرض برخورد با ماشين ها ... پس با احتياط , از كنار ماشين هايي ميگذرم , كه سقف سقفشان , به كف كف پايم نميرسد !!! ..
ديروز نيز چنين كردم.. اتوبوسي بي رحمانه ميتاخت , و من هر چه تند دويدم , باز هم زير شدم . تصورم زير شد ..!
و آن گاه دريافتم كه تمام دفعاتي كه از خيابان گذشته ام , سواي توان جسماني و عقلاني لازم , از بركت نيش تزمز اتوبوس ها هم بوده است .. و اين يعني به لطف ديده شدن توسط راننده ..
من از ديده شدن بهره برده ام . و به آن عادت كرده ام
اينگونه ميشود كه بزرگ ميشويم .. اول مورد ملاحظه واقع ميشويم , سپس قبول ميكنيم كه ديده شده ايم .. و سپس به وسواس ديده شدن گرفتار مياييم , و سپس , خدا نياورد آن روزي را كه نوشته هايت , مونست نباشد , بلكه ساير پسند و دلقك و شادي آفرين , مجلسي و نقل محافل باشند .و مورد تحسين و تمجيد و تكريم و تشويق و ...
خدا نياورد روزي را كه بخواهي بي مزد وبه رغبت , نوشته هايت را از خويشتن خويش كنده و به دامان بيگانه هديه كني .
بيگانه اي كه از دور دستي تكان ميدهد و در هياهوي صداهاي مبهم و غير قابل شنيدن ,تنها اين جمله اش شنيده شود كه : باز هم عالي بود.. فعلآ باباي !
يک اشتباه سهمگين
روزي بود , روزگاري بود ..
غير از خداي مهربون , توي اين پهنه ي بزرگ , هيچ كس و هيچ كس نبود..
خدا , يه روز از خواب بيدار شد و مثل تمام اون روزايي كه ما ها حالمون خوبه , و اول صبح ميريم حموم و دوش آب سرد و بعد يه حوله ميندازيم روي شونه مون و موهامون رو خشك ميكنيم , و كيف ميكنيم , خدا هم احساس طراوت بيشتري كرد و تصميم گرفت آفرينندگي كند .. و بگويد : فتبارك الله احسن الخالقين ..
خيلي فكر كرد .. مدل اوليه اش , يه بوفالو ي پر يال و پشم بود .. چرا بوفالو , ؟ چون مظهر قدرت بود .. چون ابهت داشت و خدا نيز مخلوقاتش رو در صفتي با خودش شريك ميكنه ... .. اما نكته اي كه هست , اينه كه خدا با اين كه اين همه در آفرينندگي تواناست , اما بايد يه قانوني رو اجرا كنه .. يعني راستش برا اين كه خدا بمونه و كسي ادعاي خدايي نكنه , بايد نهايت قدرتي كه به كسي ميده , 49% قدرت خودش باشد... تا برا خودش هم 51 % جهت سر كوب همان مخلوق در چنته داشته باشه ..
خداي داستان ما هم .. به بوفالو 49 % قدرت داد .. ابهتش رو آرماني آفريد .. اما بعد كه نيگاه كرد ديد .. چه مغز كوچكي ...!!!
كارش رو از سر گرفت , و يه مار ساخت ... ماري كه با سرعت زياد و تهديد كننده اي مي خزيد و زبونش رو براي بو كشيدن بيرون مياورد و بسيار خوش خط و خال بود .. اما احساس كرد , همان طور كه خودش هم دوست نداردكه كسي از دست او درهراس و بيم باشد , شايد مار نيز كه مخلوقش است , نخواهد ديگران را بترساند , گر چه ذاتآ براي ترساندن خلق شده بود ..
خلاصه , خدا , همه چي خلق كرد ... تركيبي از هوش و توانايي و ابهت و صفات خوب ديگر رو با درصد هاي مختلف به هم مي آميخت و بدين سان , بز , شير , پلنگ , آهو , كرم , ميمون , و الاغ ساخته شد ..
و راستش .. در آخرين آزمايشش كه الاغي ساخت ... الاغ را نشناخت ... و شاخي به او داد ..
الاغ , پيش از تحويل شاخ , چيزي بود تو مايه هاي خر , يابو , قاطر , و خيلي كمتر از شتر , بوفالو و فقط اندكي بالاتر از گوسفند و گوساله ..
اما امان از شاخ .. باز هم بايد بدونين كه اين اولين بار نبود كه خدا به حيواني شاخ ميداد.. خدا , نوعي افعي را شاخدار كرده بود , خدا به گاو هم شاخ هاي واقعي داده بود , به گوزن هم از اين موهبت عطا كرده بود قوچ هم همين طور , درختان نيز پر از شاخ بودند .. .. اما الاغ , وقتي كه شاخ پيدا كرد .. چيز ديگري شد ..
الاغ , بسيار با هوش بود .. به اين حرفا دل خوش نكنيد كه ميگويند الاغ حيوان خري است .. او از آن جهت خر است , كه بدون اين كه خرد داشته باشد , با هوش است .. و اين بسيار خطرناك است .. الاغ , با هوش بود , اما عاقبت انديش نبود , او سود گرا شده بود .. و چون با هوش بود و بي خرد , هم لذت جو بود , هم مغرور , هم خود خواه , و هم خطر ناك ..
او الاغ شاخدار بود ..
او انسان بود .
جامعه شناس تجربی!
من رشته ام تجربي نيست ....( اصلآ دانشگاه نرفته ام كه رشته اي داشته باشم .. )
تخصصم هم جامعه شناسي نيست ,( اصلآ دانشگاه نرفته ام كه تخصص داشته باشم ..)
من هردو هستم .. و البته بيش از آن كه هر دو باشم , ( به همان علت كه دانشگاه نرفته ام ), هيچكدام هستم !
به هرحال من هر چه هستم ... ميتونم بگم كه همانند همه ي افراد ديگر , داراي حجم , جرم و به تبع چگالي هستم ... نميدونم البته , ميتونستم بگم داراي جرم , چگالي و به تبع حجم هستم .. اما مهم اينه كه دو تاش كه در عالم مادي واقع شد , سومي چاره اي ندارد مگر اين كه به تبع بيايد...و اين همان درسي است كه زندگي به ما ميده !
ببينيد , ما دانش آموزان خوبي هستيم , اما با هم تفاوت هايي هم داريم .. براي مثال از همين درسي كه زندگي ميدهد , كسي جبري مسلك ميشه , و كسي هشيار تر ... جالبه كه اون كسي جبري مسلك ميشه كه نميتونه اولي يا دومي باشه , و چون در اين جدال هميشه سوم ميشود , فلسفه اي كه از زندگي مي آموزد تبعيت ناخود خواسته است ...
اين نكته ي مهميه , اما دونستنش مشكلي رو رفع نميكنه , گرچه به هر حال مساله اي رو حل كرده !..
وقتي كه يه مساله حل ميشه , ميتونه خيالت راحت بشه كه خوب , پس اين هست .. و كاريش نميشه كرد .. در صورتي كه وقتي بايد يه مشكلو رفع كني يعني اين كه بدون اين كه قبول كني كه چيزي كه هست , واقعآ هست , سعي كني كه به چيز ديگري تبديلش كني.. برا همينه كه همون طور كه زندگي كردن , از زنده بودن سخت تره , رفع مشكل هم از حل مساله سخت تره ! ..
فكر ميكنيد شغل من چيه .؟
من مشاغل موسمي دارم .. ( فكر كنم عنوان اشتغال به مشاغل موسمي , خيلي با كلاس تر از عنوان مشاغل ناپايدار و موقتي هست گرچه اين هم فقط مساله را حل ميكند و مشكل را رفع نميكند ! )
به هر حال شغل من فعلآ فال حافظ فروشي هست ..
اااا بذارين بگم از كجا شروع كردم.... من تو بازار , پادوي نونوايي بودم ,.. پولي در آوردم , و پس انداز كردم , دوچرخه اي خريدم و تونستم شغلم را از پشت دخل نانوايي ايستادن به تحويل نان تازه درمحل تغيير بدم .. اين كار تحول اساسي اي در زندگيم ايجاد كرد كه باعث شد ظرف شش ماه , پول دو چرخه ام كه برگردد هيچ , مقداري پول هم در يه شركت معتبر كه قول داده بود ماهانه ۴۰% سود بده سرمايه گذاري كنم .. حقش بود كه سود هاي سه سال اول را به جاي اين كه دوباره در سرمايه گذاري وارد ميكردم , بيرون ميكشيدم و با پولش دوچرخه ي بهتري ميخريدم يا شغلم را عوض ميكردم , اما من همچنان با همت عالي سهام شركت را كه ديگر مهمترين محور زندگي ام بود با عشق فراوان خريداري ميكردم .. و در اين راه از قراني پول مضايقه نميكردم ...
پس چرا الان اين جا هستم .؟ راحت بگويم , فاجعه ي 4 دسامبر برام اتفاق افتاد...فاجعه اي كه هيچ كي اصلآ از وقوعش خبر دار نشد , اما سر بسته بگويم , 11 سپتامبر براي من گواراتر از 4 دسامبر بود ..من 4 دسامبر , دريافتم كه آن شركت يه ضرر حسابي داده .. ضرري كه معادل تمام پولاي من بود .. و اين شد كه من سريع باقي پول حقيرم را بيرون كشيدم و ناگهان دريافتم كه آن پول ديگر براي خريد يك دوچرخه كافي نيست ...
به دستهاي پينه زده ام نگاه كردم و فهميدم كمي دير شده !..( قلقلک احساساتی با توسل به نماد ها ! )
پول را در جيبم تپاندم .. به اغذيه فروشي رفتم , يه بندري را با نون اضافه تمام كردم و بعد , از زور ناراحتي 1 نوشابه هم روش خوردم .. به خانه برگشتم و وقتي چراغ دم دررا روشن كردم.. باز هم فهميدم كه خيلي دير شده .. خيلي بيشتر از آن كمي كه قبلآ ميپنداشتم !!..
از پله كه بالا ميرفتم , سر خوردم و فرداي آن روز پايم را كه در اثر افتادن از راه پله به طرز فجيعي شكسته شده بود و عصبش نيز قطع شده بود جراحي كردم .. مقداري از پول را هم سازمان حمايت از بيماران نيازمند تامين كرد كه جا داره همين جا ازشون تشكر كنم .. و 1 هفته بعد نه براي زندگي كردن , كه به حكم زنده بودن , با چوبي زير بغل و پايي افليج و روزنامه اي زير بغل و ته ريشي 8 روزه , و كلي چيزاي ديگه كه از هيچكدوم مستقيمآ بوي پول نمي آمد , از بيمارستان ترخيص شدم .
روزنامه مال همان روز بود و من براي خوردن نان پولي نداشتم . پس با كمرويي , طوري روزنامه را گرفتم كه آقايي سبيلو , سر چهارراه , آن را اندكي بيش از قيمت واقعيش از من بخرد ..
اكنون پول داشتم .. به اندازه ي 2 نان و نميدانم كه ميدانيد كه 2 نان يعني چند وعده يا نه .؟!
به هر حال از عرض چهار راه كه ميگذشتم به شدت مورد ضرب و شتم يك روزنامه فروش قرار گرفتم و دريافتم كه تقدير زندگي , چهار راه ها را هم مورد تصاحب روزنامه فروش هاي مخصوص كرده است .. روزنامه فروش هايي , با قلمروهاي 1 يا حد اكثر دو چهارراه ..
آن گاه بود كه فهميدم به ورطه اي اززندگي لغزيده ام , كه غرور , كبر , و جنتلمني را بايد كنار گذاشت ,:
تا نان تهيه شود ...
اين جمله ي تا نان تهيه شود .. ميتواند رقت بار خوانده شود , يا با افتخار , ميتواند از دهان مني بيرون بيايد كه تازه به قلمروي رونامه فروشي چهارراه ها پي برده ام يا ميتواند از دهان پدري بيرون بيايد كه امضايي مخالف ميلش روي كاغذي ميزند , اعتبار مهندسيش را به خطر مي اندازد , تا نان تهيه شود...!
به هر حال , صرف نظر از اين كه اين جمله با چه لحني خوانده ميشود , بايد دقت كرد كه نان , وقتي به جاي كلمه اي چون نياز فيزيولوژي و خوراكي انسان مي آيد , فضا را به گونه اي از بار رومانتيك انباشته ميكند , كه صحبت را گيرا ميكند ..
من با چوبي زير بغل , به دنبال چهار راهي گشتم تا شغلي را كم داشته باشد و حال مشغول فروش فال حافظ هستم .. من از كودكي عاشق حافظ بودم .. و الان هم از اين كه به هر حال ناني در مي آيد خشنود هستم ..
من از كنتراست ها پول ميسازم .. هيچ فكر كرده ايد كه , چرا مردم با اين كه لا اقل 1 جلد حافظ , سعدي , شاهنامه , يك ترازو براي وزن كردن , و يا يك خلال دندان در خانه شان پيدا ميشود و سال به سال هم نگاهي به آن ها نمي اندازند , در خيابان از ما فال ميخواهند , يا ناگهان به ياد اضافه وزن و كلسترولشان مي افتند ..؟!
جواب اين مورد درسي بود كه من زود ياد گرفتم ..و به علت آن كه فكر ميكردم خلاف شرافت است , دير به كار بستم ..
اما اكنون من توي چشم مشتري نگاه ميكنم .. بدون اين كه او مرا ببيند .. اگر مشتري جوان باشد , و اگر بغل دستش دوستي با جنس مخالف بود , سريع نگاه ميكنم , كه آيا او هنوز در مقابل آن دوست , سرخ خواهد شد يا نه .. و آن گاه كه در يابم كه او سرخ شدني است .. خواهم فهميد كه او مشتريست ...
پست هستم نه .؟
من در خيابان , و سر چهار راه , روي پيكاني زوم ميكنم .. اما مستقيم سراغش نميروم .. سراغ پژوي 206 اي ميروم , چه او بخرد و چه نخرد .. با گوشه ي چشم به راننده ي پيكان مينگرم .. او بايد از ديدن كنتراست صحنه ي يك فال حافظ فروش چلاق در يك روز گرم تابستاني كه در حال فروش فالي 50 توماني به راننده ي پژوي 206 اي با كولر اتومات هست , دلش به رحم بيايد ..كنتراست , تبليغم ميكند ..!
پست هستم نه .؟
برنامه ي سينمايي جديدي روي پرده مي آيد .. اولين كسي كه آن را ببيند من هستم .. دقيق نگاه ميكنم .. و به چهره ي تماشاگران در صحنه هاي مختلف خيره ميشوم.. آيا اين فيلم قلقلك ميدهد .؟ آيا اين فيلم , سر كيسه شان را شل ميكند .؟ سپس 5 دقيقه پيش از سايرين , بيرون مي آيم .. كنار آكارديون نواز آن جا كه به طرز احمقانه اي غلط ميزند و خودش را با دوده كثيف كرده است مي ايستم و به چشم تماشاگران كه در حال خروج از سينما هستند زل ميزنم ..
پست هستم نه .؟
داشتم فكر ميكردم .. كه انسان ها چگونه زندگي ميكنند... آيا همه شان از كنتراست نان در مي آورند..؟
ديدم ... از اين حيث كمي از هيچكدام ندارم .. !
معلم ها و اساتيد , سوادي دارند , كه دانش آموز خواهانش هست ..آن ها دارند و آن هاي ديگر آن قدرها ندارند .!
نگهبان توالت , كه در ازاي سكه اي پول , در دستشويي را باز ميكند , جايي را سراغ دارد و پيشنهاد ميكند كه در آن لحظه , آن فرد به آن نياز داشته و دسترسي نداشته ..
فروشنده هم همين طور .
مرده شور هم ..
برويد تاريخ بخوانيد...
2000 سال پيش .. هر كسي , همه ي كار هايش را خودش ميكرد .و آن موقع از كنتراست نان نخوردن ممكن بود .. داشتي و نياز نداشتي ..
اكنون , بقولي جراح قلب يكي است و جراح پروستات كس ديگري ... چرخ دنده فروش كسي هست و تسمه فروش كس ديگري...
و همه , دارند , آن چه ديگران ندارند .. همه ي آن كساني كه چيزي دارند , به آن مقداري دارند , كه پاسخگوي نياز آن ها كه ندارند نيز باشد ..
بانك شعبه ي بازار كه پول در گردش يك روزش سر به ميليارد ميزند نيز , گاوصندوق بزرگتري دارد تا بانك سر خيابان ما ... !
و براي همين من رفته رفته از كنتراست نان خوردم .. يه روز نشستم حساب كردم و ديدم .. چيزي بيش از 70% پولي كه ميگيرم , از دست دختر ها , خانم ها , بانوان , دوشيزگان , مونث ها , ليدي ها , زنان , و خلاصه اناث هست .. نه پسر ها , آقايان , مردان , جنتلمن ها , پيرمردان , مذكر ها , لات و پيت ها , و خلاصه ذكور !
شايد اين هم به اين علت است كه اناث , حس قوي تري در پردازش و دريافت و درك كنتراست دارند ... حسي كه مردان , چون ندارند , سخاوتشان نيز مصروفش نميشود ! .. اين نيز حكمتي است ها !
جامعه شناس تجربي .. شايد لغتي باشد كه آهنگين تر از كلاس كار و رفتار من باشد .. اما حتي وقتي به اين كلمه هم نگاه ميكنيد , ميبينيد كه چندان هم بر تنم گريه نميكند و بر شانه هايم سنگيني نميكند ..
وزارت دفاع كارش چيست . ؟ جنگ است ؟
سفارت كارش چيست ؟ جاسوسي است .؟
مشاور املاك كارش چيست ؟ دلالي است .؟
كافي شاپ ها از چه نان در مي آورند ؟ قهوه .؟ يا رو در واسي ؟
واي چقدر اين جمله ي آخر هشدار دهنده بود .. !
سخت نگيريد.. در اين دنيا , بايد گفت 15 تا وقتي 5 تا ازش كم شد , باز هم قبول شي ! .. همه 15 را 10 ميخوانند .. چرا كه 20 خودشان 15 است...
( عين كليشه هاي فيلماي سينمايي شد نه .؟ )
مثلآ اين پدر سوخته آكارديون نوازه , 200 تومان از فتوكپي سر كوچه كربن ميخره .. و وقتي به خودش ميماله و سر رستوران بالاي شهر اون آهنگاي لس آنجلسي رو غلط غولوط ميزنه , 2000 تومان كاسب ميشه !.. كه لا اقل 1000 تومانش به خاطر رنگ سياه پوستشه !
برويد تلويزيون نگاه كنيد .. هر ثانيه اي كه تلويزيون را روشن كنيد , يكي از 7 تا كانال در حال تبليغ بازرگاني هست ..
تبليغات .. همگي آن قدر صدا هاي بلند و عجيب دارند كه توي گوش ميروند پيش از آن كه شنيده شوند .. يك بار چشمتان را ببينديد . .. و با دقت گوش دهيد.. همگي تريوله هايي هستند با تم هايي تكراري و مانند موسيقي راك .. كه وارد گوش ميشوند و در مغز رسوب ميكنند.. چقدر مضحك.. كه سرمان روي ميز شام هست و در حال به چنگال كشيدن باميه اي هستيم و سس مايونز مهرام يا رب 95 يا فرش گلستان يا پفک لينا يا مايع ظرفشويي گلنار يا كاشي عقيق يا صنايع شير پگاه يا نوشابه ي فانتا يا تلويزيون با صفحه ي مسطح ال جی, همگي عربده ميزنند , با صداهايي يكسان , همگي عربده ميزنند : ما را بخريد ..!!!
شايد , اگر پارسا پولدار شود , تبليغ وبلاگش را در كانال 2 , اينگونه بگذارد : 3 ثانيه , فقط 3 ثانيه , در سكوت محض , و تنها در زمينه اي مشكي نوشته باشد : اين وبلاگ پارساست !
آن وقت .. تمام آن سرهايي كه روي ميز بود و داشتند قاشق قاشق , ماست را از ظرفي به ظرفي خالي ميكردند , يا توي ليواني آب ميريختند , يا باميه اي را خرد ميكردند , يا دهانش را با دستمال پاك ميكردند و يا مرغي را به نيش ميكشيدند , سرشان را بالا ميگيرند :
مگر تلويزيون خراب شده .. مگر تلويزيون خاموش شده .. كي تلويزيون رو خفه كرده .. !
در دنيايي كه همه داد ميزنند , تبليغ بايد با توسل به سكوت, كنتراست بيافريند..
از دنيا گفتم ..
چقدر آدم ديده ام كه از جامعه ميگويند و در ذهنشان يك اتوبوس شلوغ نقش بسته !!!. يا يه بازار شلوغ .. يا يه ترافيك درست و حسابي... ,و آن گاه در مي يابيم كه عقل هايي كه به چشم هست .. هوا را تنها زماني احساس ميكنند كه باد بيايد .. ! به تبع , جامعه را نيز جايي احساس ميكنند كه شلوغ تر باشد .. هر چه شلوغ تر , جامعه تر !
چيزاي ديگه اي هم هست كه منو واداشته به خودم لقب جامعه شناس تجربي بدم ..
يكي از اون چيزا اينه كه به حرف خيلي از آدما , در سنين مختلف گوش داده ام .. و ديده ام كه دست طبيعت چه زيركانه و طي نقشه اي از پيش تعيين شده چگونه فكر و ذكر آدما را تغيير ميده .. و از اين حيث , آدمايي كه زيادي باهوشند و در يه مرحله ميمانند تا به رفع مشكل بپردازند را با آدم هاي خنگ که مساله هم براشون حل نشده يکسان نشون ميده ... !
بچه ي كوچولو .. در خانه اي با ديوار هايي از جنس آجر زندگي ميكند .. در عالم حال خودش زندگي ميكند .. نه در عوالم اماها , اگر ها , شايد ها , اي كاش ها , افسوس ها , فردا ها , ديروز ها , و .... براي همين ميپرسد : چرا ..؟ و منظورش چگونه است .. بزرگسالاني كه از سوالات كودكان درمانده ميشوند و به اخم و تخم و داد و بيداد ميپردازند , چرا را براي چه يا به چه علت ميشنوند , در صورتي كه چرا در اين سن يعني : چگونه !
سپس , فرد بزرگتر ميشود .. ميگويد از كجا آمده ام .. و اين جا كجاست .. دو سوالي كه عينآ وقتي كسي از اتاق عمل و بيهوشي مي آيد و همه چي دور سرش در حال چرخيدن است و هنوز كامل به هوش نيامده ميپرسد..!
بعد نوبت به سني ميرسه كه از كجا آمده ام .. اين مساله به اين بزرگي , بدون اين كه مشكلش رفع شود , با نظريه اي كه ريشه در دين ,يا مذهب ,يا عقيده ,يا متافيزيك ,يا علم توجيه گر ,يا باستانشناسي ,يا تاريخ و ...دارد و از اين ها تغذيه شده است حل ميشود .. و اين از اولين مسايلي هست كه حل ميشود , بدون اين كه مشكلي رفع شود .
. پس فرد , بيخيال دو مساله قبل ميشود , و از اين به بعد ميگه : اما براي چه من اينجام . اومدم اينجا چي كار كنم .. هدفم چيست ..
و اون وقت ضربه ي دوم , بدون اين كه بفهمي وارد ميشه , هدفم چيست , تحت نام خودشناسي , كه چيزي نسبي است , ماستمالي ميشه !.. و
سپس درون ميكسر طبيعت , با مذهب و عشق و هزار درد بي درمان و از آن جمله نان قاطي ميشه , تا دومين مساله ي مهمي باشد كه حل شده , بدون آن كه رفع شده باشد! ...
اين همان مرحله اي هست كه بر عكس دوران كودكي , فرد ميپرسد براي چه .. و جوابي كه برايش حاضر است مربوط به چگونگي است ..!!!
كودكان در كودكي دانشمند ماب زندگي ميكنند و چون از طرف بزرگتر ها فيلسوف تعبير ميشوند , با يك دنيا مساله ي حل شده و مشكل رفع نشده , وارد دنيايي ميشوند كه در آن ديگر فيلسوف ماب زندگي ميكنند اما دانشمند تلقي ميشوند و لذا پاسخهايي در خور دوران دانشمندي دريافت ميكنند .!
نكته اي هم هست ... و آن اين كه پارادوكس , با كنتراست فرق دارد.. پارادوكس در ذات وجودي است در حالي كه كنتراست در ذات نوعي ...
مثلآ پارادوكس براي رنگ سياه , سفيد نيست .. بلكه بي رنگي است .. براي شور هم ترش نيست .. بلكه گسي است ..
اما كنتراست , براي سياه , در درجه ي اولي سفيد هست و براي شور , ترش ..!!
كنتراست ها , جانشيني تجويز ميكنند و پارادوكس ها ذاتآ بدون آن كه جانشيني تعيين كنند تنها به نفي آن چه هست ميپردازند , و از اين حيث كنتراست ها خطر ناكترند.
مثلآ اگه هزار سال بگذره و يه عده براي مخالفت با موسيقي سنتي و ايراني بگويند موسيقي ذاتآ بد است , زايد است , و نباشد , اونقدري كه موسيقي پاپ روي موسيقي سنتي ما تاثير بد گذاشت روي موسيقي سنتي مون تاثير نميگذاشت ..
فرهنگ هم همين طور است .. زبان هم همين طور .. فراموشي چيزي كه جانشيني برايش پيشنهاد شده بسيار عملي تر است از فراموشي چيزي بي جانشين و تنها نفي شده ...
خوابيدن كودكي كه شست دستش را بزور از دهانش در آورده اند , تنها وقتي عملي است كه پستانكي در دهانش گداشته باشند و اين يعني توسل بدوي به حيطه ي كنتراست ها !
ما ها , معمولآ , وقتي ميخوايم يه مشكلي رو رفع ميكنيم , اونقدر شلوغش ميكنيم , كه مساله رو حل ميكنيم بدون اين كه مشكل رفع شده باشد .... ( خيلي شاكي به نظر ميام ؟ ! )
عين اين هست كه صورت مساله را پاك كنيم .. يا دستكاري كنيم .. و بعد بگيم .. اين هم از اين ! ... عين اين كه علف هرز باغچه رو بكنيم .. اما ريشه در خاك باقي باشد... ..
اما . جاي افسوس نيست .. اين هم از هيچي بهتر است .. كلي آدم توي اين دنيا هستند كه زندگي ميكنند و كلي آدم هستند كه از زندگيشون لذت ميبرند .. و كلي ها هستند كه تا ته عمرشون , انسان وار زندگي ميكنند و براي خدا شدن هم تلاشي نميكنند ..
نسبي بودن .. .. يعني اين كه بذاري ريشه ي علف هرز تو زمينت بمونه , اما رشدش عقب بيفته و كند بشه و يه گياهي كه ميخواستي , باز با يه كيفيت نسبتآ مطلوبي , كنارش رشد كنه....
و كسي چه ميداند , شايد اين كار از سمپاشي كل زمين , بهتر باشد .. !!!
من جامعه شناسي تجربي هستم ..
و اين لقب را از وقتي گرفتم كه جراح پروستات , ديگر , جراحي قلب انجام نداد من جامعه شناسي تجربي هستم
و اين لقب را از وقتي گرفتم كه كافي شاپ ها عوض قهوه رودرواسي فروختند .! من جامعه شناس تجربي هستم ..
و اين لفب رو درست زماني گرفتم كه هوا را , بدون اين كه باد بيايد , احساس كردم .....
فال حافظ ميخري .؟ براي شما فقط 50 تومان ..!
خوره !
قند را گوشه ي لپش نگه داشته بود ... و اجازه ميداد كه چاي اندك اندك آن را شكر آب كند ....
دستش را زير زانوي پايش كه دراز بود گرفت , پايش را كشيد و زير نيم تنه اش تكيه داد , كلاهش را عقب زد و ابروانش را بالا انداخت و گفت : نه. همون كه گفتم... من به اين بچه , ديكته ي شب نمبگم...
زن , در حالي كه كاسه ي ماست را دستش گرفته بود و با دست ديگر به زانويش فشار مياورد تا از سر سفره بلند شود گفت : واي مرد , چقدر يك دنده اي .. اگه اسرافيل هم روز محشر از دميدن توي صورش بيخيال بشه , تو يكي از حرفت كوتاه نمياي ..
- پس اصرار نكن...
- ا .. آخه اين كه نشد حرف .. مرد .. من هم كه سواد ندارم .. به اين بچه ديكته بگم , وگرنه تو رو به زحمت نمينداختم كه ...
- من چه ميدونم ميخواي چيكار كني.. به هر حال من يكي ديكته بگو نيستم ..
دانشجوي رشته ي ادبيات فولكلور , دستي به موهايش كشيد , كاغذ را مچاله كرد , ديگر اعصابش خرد شده بود .. فردا قرار بود انشايي تقرير كند با عنوان , اگر بيسواد , كارش به لجباز بيفتد چه ميشود !!!... انشاي درس ادبيات فولكلور 1 واحدي , كه همه و همه 10 رو لا اقل ازش دشت ميكردند ... انشا را تا يه جايي خوب پرداخت ميكرد , توجهش به حالات و رفتار هاي انساني شايسته ي تقدير بود ... اما چيزي در اين وسط كم بود : نوشته اش مايه نداشت ... سست بنياد بود و وارفته .. ديگر ذله شده بود , درمانده شده بود .. ساعت 1:30 نصفه شب بود ...
آن بالا , پارسا , در حال مشاهده ي حالات صورت افرادي بود كه به خواندن كل اين نوشته مشغول بودند ...
آنها ابتدا , مجذوب ميشدند , سپس چين به پيشاني مي انداختند و دو جمله به عقب بر ميگشتند , سپس , لبخندي ميزدند و زاويه ديد را عوض ميكردند , سپس به مشكل دانشجو فكر ميكردند , و در آخر , از اين كه ميديدند , چه سان بي رحمانه , توسط نگارنده ي اين نوشته ,توصيف ميشوند و مورد دقت قرار گرفته اند ,احساس عرياني و بي دفاعي ميكردند.
پارسا , دوربين در دوربين مي آورد , از روزني , به مشاهده ي روزني ميپردازد , و آرام آرام , روح زمانه را از همان روزن ها , به درون تصورش ميمكد . ...
پارسا , نگاهي لخت دارد ,اما اين نگاه نگاهي است كه در آن شخصيت خودش بيش از سايرين در معرض تهديد قرار گرفته ..همواره , پارسا , در هر حالي به پارسا با پوزخند ميخندد.. و پارساي ديگري, اين پارسا را كه در حال نوشتن اين سطورهست با تمسخر مينگرد و ميگويد : اااا مثل صادق هدايت , مثل شريعتي , مثل فرناندو پسوا ؟ !!!
کليشه ی کشنده ی نواده ی بوريحان بيرونی !
چراغها خاموش بود و شمع شعله افروزي ميكرد, مرد مبتلا به آسم شديد , در زير لحافي بزرگ , دقايقي حساس را ميگذراند.. او با مرگي تمام عيار دست و پنجه نرم ميكرد ! ...
فضاي سالن مرطوب بود , و طبيب بالاي سر مريض , نبضش را گرفت , و با خود انديشيد : اميد هست .. ( اگر كمتر حرف بزند ! ) .
اميد هست اگر از حنجره اش , و هواي بازدمي اش در گفتار استفاده نكند و اميد هست و هست.
داشت به اين فكر ميكرد كه خودش دو سال قبل كه در سانحه ي رانندگي بيهوشي اش باعث نجاتش شده بود , و او را لب پرتگاهي يافته بودند , بي حركت و همچون جماد .!
و دوباره زير لب گفت : آن موقع اميد بود .. الان هم اميد هست . نه چيزي از اميد بيشتر , نه چيزي از اميد كمتر !
آينه اي برداشت , و جلوي دهان بيمار گرفت , به دقت خيره شد , رطوبت .. نشانه ي اميد بود ... انگشتانش نيز آرام تكان ميخورد .. آرام و كم جان .
طبيب عرقهاي روي پيشاني مريض را پاك كرد و به دماسنج نگريست ...
مريض تكاني خورد و با ناله اي ضعيف پرسيد : دكتر.... ششششششش... فرق.... ششششششششش.... آرتريت روماتوييد با شششششششش آرتروز در چيست .؟
طبيب ناگهان چرخيد و در چشمان مريض خيره شد , به سرفه هاي مريض با نگراني گوش سپرد و با آرامشي زير طوفاني از هيجان به مريض گفت : فعلآ چيزي نپرس ..
مرد , گستاخانه , نيم تنه اش را بالاتر كشيد , سرفه اي كرد و با صدايي ضعيف , دوباره پرسيد : دكتر ... فرق ....ششششششششششششششششششششششششششش.... آرتريت روماتوييد .شششششششششششششششش.... با آرتروز در چيست ؟ علايمشان چيست ,.......ششششششششش........ عملكردشان تخريبي است ؟ واسطه اي است ....ششششششش...., مستقيم است ؟ آيا ويروسي است , ؟ ....ششششششششششش .... يا ژنتيكي ؟ ...شششششش..... آيا از پا شروع ميشه يا از دست ..؟ ...شششششششششش ... قرينه است يا موازي ؟ ...شششش..... دردناك است يا التهاب آور .؟ و ....
طيب با خشونت , سر مريض را روي بالش گذاشت و دست را آرام بر دهانش گذاشت , نبضش را گرفت , غير منظم , و دمايش اندكي تب دار , مريض به پهلو خم شد . و سرفه هاي خونين اش را با وحشت روانه ي سطل كرد ..
طبيب آرام گفت : اي مرد , فعلآ چيزي نپرس , نيك گفته اند كه : هر سخن جايي و ...
و مرد , فارغ از استفراغي خون آلود , رو به طبيب كرد و گفت : دكتر ,.........شششششششش......... از شما يكي ديگه اين توقع رو........شششششششش........ نداشتم .. پرسش همواره نيك است ......شششششششششش......... دانش فزاينده همواره ارزش است .. شما ديگر چرا ..؟ من از....شششششششش...... اجداد بو ريحان بيروني اي هستم كه شعارش ......ششششششش........, وصيتش بود .. كه : بدانم و بميرم بهتر است....ششش....... يا ندانم و بميرم ..؟
طبيب با نگراني , در سرسراي اتاق قدم ميزد .. گفت :
از آن بهتر آن هست كه نداني و نميري ....
××××××××××××××××××××
نبض از حركت باز مانده بود و طبيب از تدبير !
, دما رو به سردي مينهاد ... گلو از شدت صحبت هاي بازدمي ملتهب و ورم كرده بود .. .. دست ها لخت و مردمك بي حركت ...
قطعآ نداني و بميري بدترين است ..
دانايی بيخواب کننده.. اعمال بيتاب کننده !
.
دراز به دراز ....
روي پاي مادر , و در حال حركات نوساني , او ميخواست بخوابد...
لا لا لا لا لا لا ... گل بابونه ..
اومممم اشتباه گفتي ... بايد تون صدات در هنگام لاي دوم و چهارم و ششم بالا رونده باشه يا به عبارتي رايزينگ باشه .. يادم مياد يه بار تو يه جلسه ي خيلي مهم .... بگير بخواب... اينقدر هم حرف نزن ...
من كه ميخوام بخوابم , اما چيكار كنم كه دوست دارم يه لالايي درست بشنوم ..
خيله خوب , لا لا لا لا لا لا , گل بابونه ....
اه راستي يه چيزي , ميدوني در اينجا بابونه , نماد چه چيزي هست ,؟ اگه در كتاب تورات نظري بيفكنيد , در خواهيد يافت كه ....
ساكت .. من دوست دارم وقتي لالايي ميخونم , فقط گوش كني و بخوابي...
غر غر !
مادر دستي به پيشاني دختر ميكشد , .. و ادامه ميدهد .. لالا لا لا لا لا , گل بابونه ...
ميخواستم بگم امّا, امّا !!!
زندگيم , مثل يه عالمه سيب و پرتقال كه در اثر بيرون كشيدن يه خيار قلمي خوشرنگ ماماني از پاييناي ظرف ميوه پخش و پلا ميشن , از هم گسيخت ...!
آه كه چه سبك هستم ... امّا...!
دلم ميخواست همه چي راست و ريس بشه ... ميخواستم برگردم و بهش بگم كه نذاشتي من اما را بگم ...
ميخواستم همه چي كامل باشه ... غافل از اين كه همه چي كاملآ به هم ريخت ! ...
آه چه زيادي سبك هستم اما ... !!
راستش تقصير اون هم نبود ... اما ..!
عزيز.. برگرد ... بخدا از اين به بعد اما را فراموش نميكنم ...
ديگه نخواهم گفت : تو شلخته اي , بي تربيتي , بي فرهنگي , بي سوادي , الاغي , كمبود شعور مفرط داري , چشات چپه , ريختت بي ريخته و كله ات كچله و پس گردنت گره , عينكت ته استكاني هست و دستات زمخته ...
و اون قدر كشش نميدم كه هق هق بزني و از خونه بذاري و بري ...
از اين به بعد .. اما رو قبل از اين كه زود قضاوت كني ميگم ...
آره عزيزم ..
يه بار ديگه بهم فرصت بده ... آن وقت خواهم گفت :
تو شلخته اي , اما با اين همه من دوستت دارم خيلي .
.تو بي تربيتي , اما با اين همه من دوستت دارم خيلي
تو بي فرهنگي , اما با اين همه من دوستت دارم خيلي
, تو بي سوادي , اما با اين همه من دوستت دارم خيلي
تو الاغي , , اما با اين همه من دوستت دارم خيلي,
تو كمبود شعور مفرط داري , اما با اين همه من دوستت دارم
چشات چپه , اما با اين هم من دوستت دارم خيلي
, ريختت بي ريخته , اما با اين هم من دوستت دارم خيلي............
......
....
آره عزيزم ... بهم يه فرصت دوباره بده .. .
باور كن ميخواستم بگم اما .
. اما ...!!!
به من چه بابا !
ميگويند آن دور دور ها , سگي است كه همه را گاز ميگيرد .
و من به سيبم گاز ميزنم و ميخندم .!
ميگويند آن طرف آبها , احترام متقابل حرف اول را ميزند .
بگذار بگويند , اما من باز هم به زيپ باز شلوار دوستم ميخندم !
ميگويند زمين به دور خود ميچرخد .
من با زمين چه كار دارم , خودم كه بدم نمياد دور خودم بچرخم !
ميگويند در عفو لذتي اتست كه در انتقام نيست...
من از ديدن صحنه ي ريختن سرب گداخته در حلق آدما هيجانزده ميشم !
ميگويند زير زمين داغتر از روي آن است ..
اما من دستم را كه توي فر خونمون ميذارم , از اون داغتر چيزي نميبينم !
ميگويند هر درختي كه بكاري به نسل آينده كمك كرده اي ..
ببخشين , ميشه قلاب بگيرين من هلوهاي اين درخت رو بچينم ؟!
ميگويند گردو براي مغز مفيد هست .
ا... پس من چرا بادام ميني خورده ام ! ؟
خدايم ميشوی ؟
ببين.. عزيزم .. خوب گوش كن ...
خوب گوش كن ببين چي ميخوام خدمتت عرض كنم .
من از خدايي جويي خسته شده ام ... ميخوام دكون كمال رو تعطيل كنم ..
ميخوام آدم باشم .. ديگه فعلآ نميخوام خدا بشم...
تو رو خدا نه نگو ..
از تو چي بر مياد .؟
خب معلومه ... تو بت من بشي...
من بت ميخوام... بقيه هر چي خواستن بگن ... هر چي خواستن مسخره كنن.. تو بت من هستي... تو بهانه ي پرستش من هستي .. و تو تنها راه هستي براي اين كه من از خدايي جويي به خدا جويي رو بيارم ...
چرا تو ؟
براي اين كه من تو رو دوست دارم ...
خوب گوش كن ببين من چي ميگم ..
برام ضعفت رو نگو...
خيلي زور زده ام كه اشكالاتت رو فراموش كنم... نميخوام خدام اشكال دار باشه ..
من حتي در خدا جويي هم كمال گرا هستم ..
ببين من چي ميگم .. .
من اين جام ..
حاضر و آماده .. براي اين كه بپرستمت ....
من از خيلي چيزا دست كشيده ام ...
طعنه ي خدايي جوهاي ديگه را به جان خريده ام ..
من قمار گر هستم ...
شايد قماري احمفانه باشد ...
فماري يك به صد ... نه شايد هم يك به هزار....
بستن چشم و رد شدن از اتوبان همت ... !
مگه مرض دارم كه قمار ميكنم .؟ اون هم به اين خطرناكي .. ؟
آره .. اين يه نوع مرضه .. اما مرض شفا بخشي هست ...
خوب فكرشو بكن ... تو به بهانه ي قمار هم كه شده .. به من فرصت بازي ميدي..؟
همين جوريش هم حاضر بودم همه چي رو ببازم كه بازيم بدي...!!!!
خب... حالا شده ديگه ..!!.
ببين ... فكراتو بكن .. من يه خدا ميخوام كه هميشه آس داشته باشه ....
من خدا جويي كمال گرا هستم ..
من دوست دارم زيا پاهات له بشم ...
دوست دارم پرستيدني بشي...
دوست دارم آدم بشم .. از خدايي صرفنظر كردم ...
ميدوني چرا .؟
نه بهت نميگم ..
ميترسم تو هم از خدا شدن صرفنظر كني...
نكنه بي خيالش شي ...
خدا يي جو ها ... الان به نظرم پرت هستند...
اونا ديگه با چيزاي كوچولو حال نميكنن...
ديگه نميتونن آهنگ منصور رو بشنون و سر و دستي تكون بدن .!
خدايي جو ها .. موسيقي شان هم از باخ است ... به مندلسون هم رضايت نميدهند.!
خدايي جو ها پرت هستد .. خيلي هم پرت هستند...
اونا مثل آدمايي هستند كه ديرشونه و سوار اتوبوس هستند...
تو اتوبوس كه نميتوني تند تر بدوي .؟
فوق فوقش ميتوني از در عقب سوار شي و از در جلو پياده شي...
فوق فوقش از خط ويژه بري...
اما مگر راه بهتري نيست .؟
چرا نميپري .؟
چرا نميپرند .؟
ميدوني .. من ميخوام بپرم ...
هر چقدر هم كه مضحك باشد .
من از خدايي جويي خسته شدم ..
من آدمم و خدا جو .
خدايم ميشوي .؟
۱ ميز گرد ؛ ۷ صندلی و کنکاش در عشق !
سلام..
چند صباحی بود که ميخواستم درباره عشق بنويسم .. چيزی که هديه الهی است .. چيزی که راهگشاست. و گرچه ميتواند انسان را از اصالت شخصی دور کند ؛ اما در عوض در نهايت امر ميتواند انسان را به اصالت نوعی برساند..
سعی کردم بحث را به گونه ای بگنجانم که به نسبت اوصاف طولانی اش خسته کننده نباشد .. و خواستم از کليشه ها دوری کنم .. خواستم تحليلی باشد و نه توصيفی.. و همين ها مرا واداشت که شما را وا دارم به خواندن اين ..
قطعآ اشکال زياد داره.. اما ..
راستی يه چيزی بگم ... ۲۷ خرداد... روز مقدسي هست . خيلی ... خيلی . اينو فقط يه نفر ميفهمه.. ( يه نفری که عين خودم از عمومی شدن عشق در هراسه ! .. بيشتر نميگم ! )ديگه !
----------------------------------------------------
---------------------------------------
-------------------------
-----------
----
--
جامعه شناس : اگر به ملل مختلف بنگريم , عشق را يكي از عظيم ترين مولفه هاي حركت و از فربه ترين مقوله هاي انگيزه دهنده به جوامع حيواني و انساني ميبينيم ....
هنرمند : ببخشيد كه پا برهنه وسط حرفتون ميپرم .. اما در تاييد صحبتاتون بايد بگم كه عشق چارچوبي ندارد و احتمالأ همين بي چارچوبي است كه آن را مقبول خاص و عام كرده است ... عشق چون نيرومند است متنوع است و هر چه متنوع باشد قطعآ
بي چارچوب , و هر چه بي چارچوب باشد ,....
فيلسوف : تند نميروي استاد .؟ آيا هر چه نيرومند است متنوع است يا بر عكس , هر آن چه متنوع است نيرومند ..؟ به گونه اي اين صحبت ها رو فرموديد كه انسان تصور ميكند بين اين دو رابطه ي علت و معلولي وجود دارد ..؟ اما اگر از زيست شناس محترم هم بپرسيم , تصور بنده را تاييد خواهند فرمود كه بحث تكثر از آن رو به پايداري مي انجامد كه به گونه اي توان بقا صور مختلف را در پي دارد ...
هنرمند : خب اين حرفي كه شما ميزنيد از يه منظر بدبينانه اي است ... اگر عاشق باشين هم همينو ميگين ؟
شوخ طبع : نكنه شما عاشقي ؟
زيست شناس : اجازه بدهيد شوخي ها به وقتي ديگر موكول شود , بحث حال حاضر در باره عشق , البته به كمال نخواهد رسيد مگر آن كه به جنبه ي سكس قضيه نيز نظري جدي بيفكنيد ... اين سكس از آن جهت مهم است كه ضامن بقا نوع انسان است ... چه بسا ساير اسمهايي كه براي عشق ميگذارند , همگي ليبل خوش معنا تري از همان اصل غريزي سكس باشد ...
شوخ طبع : ببخشين مگر اين جا حرف سكسي هم ميشه زد .؟
روانشناس : من با فرمايشات استاد زيست شناس تا حدودي موافق هستم و اين توافق دقيقآ در حد اختلاف نظري هست كه با صحبتهاي اين هنرمند فرزانه دارم .. انسانها از يك سري مكانيسم هاي دفاعي رواني استفاده ميكنند كه طي آن ها بتوانند غريزه را با فرا خود يا وجدان تطابق بدهند ... باور بفرماييد , منشا ادبيات غنايي يك كشور همين حالت است ... سكسي كه به نحو زيبايي رنگ شده است , تا انسان دچار ناراحتي طبع نگردد . تا انسان طي روندي تشويقي به داشتن سكس با همسر و توالد ادامه دهد .....يك توجيه ..
هنرمند : جناب شوخ طبع , ساكت مينشيني كه حرمت عشق به يغما رود .؟ چرا همه فكر ميكنند كه عشق با بستري از سكس تداوم داشته ... همين حافظ , سالها خواب معشوقه اي را ميديده كه حتي بيش از چند لحظه در هر ديدار به چشمانش نمينگريسته ....
شوخ طبع : پوه , اين كه ديگه حال نميده ...
فيلسوف : ببينيد آقاي هنرمند , ما در علومي كه تحصيل ميكنيم , با مغلطه بيش از شما آشنا هستيم .. خواهشآ بحث را به آن سمت هدايت نكنيد كه از حوصله خارج خواهد شد ..
رياضيدان : مثل اين كه لازم شد من هم حرفي زده باشم ...
شوخ طبع : به به , چه عجب , جناب مختصات بردار هم ...
رياضيدان : من براي تنوير ذهن هنرمند , مثالي ميزنم كه به احتمال وافر , جنبه مغلطه حرف هنرمند را هم رو ميكند : ببينيد , اگر به زندگي مشاهير غنايي هر كشور نظري بيفكنيد , در مي يابيد كه ايشان درصد كمي از افراد يك جامعه آماري مشخص و مخصوص و قابل دسته بندي را در بر ميگيرند ... بر فرض كه حافظ و سعدي و محتشم كاشاني و وحشي افقي ..
هنر مند : ببخشيد , وحشي بافقي ....!
رياضيدان : بله همان .. به هرحال شما از من وارد تر هستين .. بر فرض كه همين عاشقان درياي مواج عشق !!
شوخ طبع : قاه قاه قاه ...
فيلسوف : شرمنده ام رياضيدان عزيز , اما اصلآ منظور من اين نبود , منظور من از مغلطه در اين بحث اين بود كه :
تعريف يك مثال از عشق , حتي با خود اون عشق شباهت چشمگيري ندارد , چه برسد به اين كه بخواهيم آن را تعميم دهيم .
زيست شناس : اجازه بدهيد بحث را به سمتي جهت بدهيم كه بتوانيم از مكانيسم هاي طبيعي آن چه منجر به عشق ميشود هم صحبت كنيم .. شايد از اين راه بتوان به کنه ی مطلب از ديد بهتری رسيد .
شوخ طبع : بابا ... مكانيزم !.. فارسي صحبت كن ما هم بگيريم .. كجه ها !
جامعه شناس : آقايان , دقت كنيد , وحدت موضوعي دارد از بين ميرود , هر كسي در هر قشر و طبقه اي كه هست تمايل دارد بحث را متوجه تخصص خود كند .. از شما خواهش دارم نظم اجتماع 7 نفري خودمان را كه به هر تقدير از اصناف فكري مختلف هستيم حفظ كنيد .
عاشق : از آقاي جامعه شناس تشكر ميكنم و از سايرين , به غير از هنرمند عزيز گلايه مندم .. هر چند كه هنرمند هم چندان مقوله را نپروراند .
ببينيد , من يك عاشق هستم .. اما سواد رياضي ندارم , از آمار سر رشته ندارم , و اگر از من بخواهند يك شعر عاشقانه بخوانم هم نميتوانم كامل و از بر بخونم .. من از جامعه چيز زيادي نميدونم , و تا حالا هم با كسي سكس نداشته ام ....
هنرمند : قابل توجه آقاياني كه ميگويند عاشقان , سكسي ها هستند ..
فيلسوف : ابدآ چنين نگفتم ..
عاشق : اجازه بدهيد حرفم را تمام كنم .. خدمت هنرمند بگويم كه عشق هم با سكس منافاتي ندارد .. اين را از آن جهت ميگويم كه عشق روح آدم رو جلا ميده و حفظ ميكنه >.. اما سكس ميتونه سبب توالد بشه ..
اگر پايش بيفتد , ... به هر حال .. ميدانم كه هر چه گفته شود , اشتباه تعبير ميشود.. كسي مرا درك نميكند.. اين را چهره هاي مهاجمتان ميگويد . ...!
روانشناس : آقاي عاشق , بگو عشق چيست .. ؟ فقط دقيق بگو ..
فيلسوف : دقت در افراد مختلف معاني متعددي دارد .. .. اين درست نيست كه بگوييم ...
شوخ طبع : بابا .. تو ديگه كي هستي ..!
عاشق : ببينين .. اصلآ گفتني نيست ... يه چيزي تو دلم وول ميزند .. يه چيزي منو به طرف او ميكشاند ..
زيست شناس : ميشه دقيقآ بگين دل چه عضوي هست .؟
عاشق : دل وسط جناغ سينه ام هست و وقتي دلم تنگ يار هست عجيب فشرده ميشود ...
زيست شناس : پس منظور قلب است .؟
جامعه شناس : فكر كنم فهميدم چرا در تمام جوامع قلب را سنبل عشق ميدانند ..
شوخ طبع : تير هم خورده ؟
رياضيدان : خيلي لوسي !
عاشق : نه نه نه نه .... چه جوري بگم .. چرا شما ها روح رو به اندازه جسم به طور جدي مطالعه نميكنيد ..؟ گاهي وقتا , مخصوصآ تنگ غروب كه ميشه , يا وقتي يه گل خوشبو رو بو ميكنم , يا وقتي يه خاطره از طرف تو ذهنم جاندارتر ميشه , وقتي دوست دارم بدنش رو تمام و كمال براي خودم داشته باشم , وقتي از كس ديگه اي خوشم مياد , اما مسوليت عشق منو عاشقتر از اون نيگه ميداره كه به كسي نظري بيندازم ... دلم يه جوري تنگ ميشه كه نميتونم بگم .... يه چيزي اون تو هياهو ميكنه ... و منو غمگين ميكنه ,, غمگيني اي كه خوشحال كننده هم هست ... افسوس كه نخواهيد فهميد چه ميگويم .. چرا كه هيچكدومتون روح رو اونجوري كه به جسم ميپردازيد حساب هم نميكنيد .
هنرمند : نگفتم عزيز .. !!!
عاشق : باز صد رحمت به تو .. الان كه فكر ميكنم , تو بار خودت را ميتوني ببندي .. اما اينا باري هم ندارند كه ببندند .. ميدوني چرا ...
فيلسوف : انگيزه اي نيست .. درسته .؟
عاشق : دقيقآ .. براي شما ها انگيزه اي نيست ..
شوخ طبع : انگوزه چي .؟
روانشناس : لطفآ حرمت جلسه را حفظ كنيد ...
عاشق : ببينين .. شما كسي رو دوست خواهيد داشت و اين نياز به علت ندارد ...هنر مند : د بگو سبب شكوفايي ميشود .. بگو ادبيات , خط , شعر , داستان , اشك , همه و همه فرزند اويند .
عاشق : اين ها فرزندانش هستند .. خودش نيستند ...
جامعه شناس : هنر مند ها همشون نماد نگر هستند ..
رياضيدان : نه .. بهتره بگيم بعضي از هنرمندا نماد نگر هستند . !!
هنر مند : ... اي هوار .
شوخ طبع : بابا چند نفر به يه نفر ؟
عاشق : داشتم ميگفتم .. شما كسي رو دوست داري .. و اين دليلي نميخواد .. شما ميپرستيدش .. شما دوست داريد نوكرش بشين .. نه از اون جهت كه حيثيت و مقام اجتماعيتون اينو بگه ... فقط از اون جهت كه شما لذت ميبريد ....
زيست شناس : بقا , در گرو لذت جويي است .
عاشق : ببينين... همه لذت جو هستند .. و اين بد نيست ..
جامعه شناس : به شرطي كه همه به يك اندازه به لذت هايشان برسند و هيچ كس به حق ديگري تجاوز نكند ..
فيلسوف : به يك اندازه نه ... به يك نسبت ...
هنرمند : يعني چه اين حرفا ... روح , روح است .. چه مال رياضيدان باشد چه مال روانشناس .
شوخ طبع : ما رو هم كه آدم حساب نكردي نه .؟!!!
عاشق : اما اين لذت , كه مستدام ترين لذت دنيا هست , هميشه دست نميده .. شرايط خاصي ميخواهد .. . هر كوششي , بايد با كششي در تعامل باشد ..
هنرمند : عشق او باز اند آوردم به بند .. ........ كوشش بسيار نامد سودمند ...
شوخ طبع : اون قابلمه ام رو بديد ميخوام يه دامبالي دومبولي بكنيم...
هنرمند : خيلي پستي !
رياضيدان : وقيح !
روانشناس : عاشق , من ازت يه سوالي دارم ...
عاشق : بفرماييد
روانشناس : اگه معشوقه ات هميشه پيشت باشد , باز هم همين قدر ميخواهيش .؟
عاشق : بله . من هميشه , او را براي هميشه ميخوام ..
زيست شناس : اگه بگه كه باهات سكس نميتونه داشته باشه چي .؟
هنر مند : لطفآ اين سوالو با دقت جواب بده .. اعتبار عشق در ميونه .. !
عاشق : خدا رو شكر كه من اومدم .. وگرنه هنرمند , اعتبار قلابي اي به عشق ميداد كه همتون رو نسبت به اصل موجوديت عشق ناباور ميكرد... اما در جواب سوال زيست شناس عزيز .. بايد بگم : نه هميشه بله , نه هميشه نه.
فيلسوف : منظورت اينه كه به شرايط بستگي داره .؟
هنرمند : گمون نميكنم همچين حرفي زده باشه .. اگه اينو بگه كه عاشق نيست ..عاشق : دقيقآ منظورم همين بود .. بستگي دارد...
شوخ طبع : جانم جان ... كه طرف خوشگل موشگل باشه يا نه !
عاشق : نچ ...
روانشناس : كه تو رو ارضا كنه يا نه .. همون چه جوري نه گفتن هم خيلي تعیین کننده است ..
جامعه شناس : بستگي به اين كه كجا اين حرفو بهت ميزنه هم داره ..
عاشق : منظورم اينا نيست .. من ميگم .. بايد عشقم , با نه گفتنش هم تشديد بشه .. و اين وقتي اتفاق ميفته , كه از اين كه به من اطمينان داره خاطر جمع شده باشم .. بايد ببينم , يار از روي بي اعتمادي نه گفته يا از روي كشش...
رياضيدان : فكر ميكني هر حرفي كه از دهن آدم در مياد ثابته ؟
عاشق : نميفهمم چي ميگين ...
فيلسوف : منظورشون اينه كه آيا ممكن نيست كه كلام يارت از كلمه هايي همانند تو اما با معنايي متفاوت باشد و اين سبب سو تفاهم شود ..؟
روانشناس : آقاي رياضيدان منظورتون همين بود ؟
رياضيدان : دقيقآ بله .
شوخ طبع : مباركه ... ليليليليليليليليللي
هنرمند : بابا مگه ميشه دو يار و ياور واقعي , حرف هم رو نفهمند ... محاله ...
عاشق : خدا به هنرمند عقل بدهد .. به شوخ طبع شعور , به رياضيدان زبان , به فيلسوف موقعيت شناسي , و به زيست شناس قلب تپنده ( نه آن كه همه در بين دنده ي 2 تا 5 , 10 سانتي متر متمايل به چپ جناغ سينه دارند !!! ) و البته به من هم فيض ديدار .
حقيقتش , مهمترين ترس من در دوراني از عشقم همين بود. اين كه حرف همديگه را نفهميم ..
روانشناس : چه جالب !!
جامعه شناس : آه از كژ فهمي ها ..
شوخ طبع : مگه نفهمين ! ؟
زيست شناس : بذارين ببينيم چي ميخواد بگه بنده خدا .
عاشق : متشكرم . ببينين .. من ترسم اين بود كه اعتمادم بر حيله باشد .. و بعد از اين كه ديدم نيست ,رفته رفته لغات يكي شدند ..
روانشناس : تلقينه
فيلسوف : توجيه, نه تلقين .ر
ياضيدان : نه اين تنها يك نوع تلقي است ..
شوخ طبع : تولوقي چي ؟
جامعه شناس : بذارين بحثي رو به انجام برسونيم .. عاشق محترم , اگه اجازه بدي , سوالي رو ميخوام بپرسم كه بسيار باك دارم كه نكند تو را برنجاند .. به هر حال .. اگر اجازه بدهي ....
فيلسوف : بپرس آقا , بپرس... اگه به درك حقيقت كمك ميكند چرا كه نه .
عاشق : بفرمايين
جامعه شناس : ببينين.. آدم ها زندگي ميكنند .. اين ور آن ور ميروند .. تجربه ميكنند .. به درجات مخالفي از شناخت ميرسند ..
رفته رفته بزرگ ميشوند .. اول بستني دوست دارند , بعدآ آدامس.. يه موقع با يه كفش خوش حال ميشن . يه مدت بعدش با ماشين .. يه مدت بعدش يه همدم ميخوان .. اولي خيلي پر آب و تابه ... دومي نسبتآ .. سومي عادي ميشه .. توقعات بالا ميره .. و تاريخ نهايتآ ثابت ميكنه كه بسياري از مواردي كه فرد در درجه اي از شناخت گفته است : من تا آخر عمر با اين قلم خوشحالي راضي خواهم ماند , باقي نمانده و نمانده .. و نمانده ....ميخواستم بگم كه ... آخه ميترسم از دستم برنجين ..
عاشق : ادامه دهيد ..
جامعه شناس : ببينين . من به شخصه تعجب نميكنم اگه 2 سال ديگه شما را با كس ديگه يا چيز ديگه اي دلخوش ببينم و وقتي علتش را بپرسم بگوييد : نه بابا , خام بودم .. اون كه مال اين حرفا نبود .. اما اين يكي ديگه آخريه .. و دوباره هي تكرار شود و دومي به سومي و چهارمي و .. برسد ...ر
وانشناس : طبع ملون ؟
جامعه شناس : ببخشين .. نه . ..تعالي درجه شناخت فردي
عاشق : ميفهمم چي ميگين .. شايد باورتون نشه .. اما من به اين هم فكر كرده ام .. من اصطلاحي دارم .. مادامي كه به آن عمل كنم رستگار خواهم بود .. ميدونين . من يه مقدار زياد تر از اوني حاليمه كه سرم به يه عشقي گرم بشه و ديگه غرق بشم .. متاسفانه بايد اذعان دارم كه هنرمند , راه غرق شدن را در پيش دارد .. در صورتي كه من غوطه ميخورم .. مثل كسي هستم كه نيمه آگاه هست .. كسي كه چشمهايش گرم خواب است اما ميداند خواب است .. كسي كه با اين كه پشت دو پلك چشمش را همزمان نديده , اما از وضعيتشون نسبتآ مطلعه .
برا آدمي مثل من , غرق شدن محاله.. از اين رو من هم از سوالتون كه اين همه هم با ترس و لرز مطرح كردين ناراحت نشدم ..
گفتم كه من اصطلاحي دارم .. اون مايه سعادتمه :
فعلآ تا ابد
..همينه . اون عشق .. فعلآ برايم ابدي است .. لحظه اي نيست كه نسبت به عشقم و ابدي بودنش شك كنم .. و. لحظه اي نيست كه با اطمينان صد در صد بگويم : قطعآ او آخريست !
هنرمند : اما اين كمال بي شرافتي است ..
روانشناس : آيا شما از مكانيزم دفاعي رواني استفاده نميكنيد .؟ منظورم اينه كه ببخشين ها . اما شما دارين خودتون رو گول ميزنين ..
شوخ طبع : رياضيدان ؟ هلو اينقدر خوشمزه است كه ازبحث درباره ي عشق بي خيالت كرده يا عشق اينقدر كم اهميته كه با يه هلو از يادت رفته .؟
رياضيدان : سرفه .
جامعه شناس : تبسم .
عاشق : نه چنين نيست . تمام قضيه در اين است كه اين حرف يك حرف اعتقادي است .. و اگر به زبان بيايد اسير تهاجمات مغلطه گونه ميشود .
فيلسوف : ببينيد .. شما با اين حرف دارين اذعان ميداريد , كه اين عشق ميتونه آخري نباشه .. و همين كه اين قضيه را رد نميكنيد نشون ميده كه شما او را كامل كننده نهايي خودتان نميدونين . .. اين همچنين نشون ميده كه شما عشقتون ابدي نيست .. تعريف ابديت با آخر بودن چيزي نسبتآ معادل است .و....
عاشق : اين دقيقآ همان مغلطه اي بود كه از آن ميترسيدم . فيلسوف عزيز .. شما به صرف اين كه در شرايطي اين چنيني هستيد و عاشق نيستيد , هر چقدر كه دقيق و با هوش و با استعداد باشيد نخواهيد توانست حال من رو متوجه بشويد .. شما موردي را بررسي ميكنيد .. تمام ميكنيد .. به سراغ بعدي ميرويد و به همان گونه بررسي ميكنيد .. و سپس مقايسه ميكنيد .. .. اما سعي كنيد جوري عاشق شويد كه هر دو جمله را در آن واحد ببينيد .. اين جا مقايسه غلط انداز است.. مغلطه از اين جا ريشه ميگيرد .
فيلسوف : بايد به چيز ديگري اذعان دارم و اون يكي از معدود كلام هاي سقراط هست كه تا كنون به دلم ننشسته ... عشق تنها مرضي هست كه بيمار از داشتنش لذت ميبرد ..
باز هم نميفهمم .. صرف اين كه عشق مرض باشد پس مضر است .. و .. نميدونم والله چي بگم ..
عاشق : اوهوم . خيلي باحاله !
زيست شناس : من هم حرفي ندارم ..
هنرمند : من كه گفتم , در نيابد حال پخته هيچ خام .... پس سخن كوتاه بايد والسلام .
عاشق : متشكرم .
روانشناس: بحث جمع نشد .
جامعه شناس : واقعآ بحث از رويه وحدت خودش خارج شد .
و همگي تصديق كنان , ظرف ميوه را نظاره كردند .
شوخ طبع : بابا به هلو فشار نيارين .. سيب هم جزو ميوه هاست .
......
....
...
..
پيام بازرگاني ..
و
برنامه طنز كوچه اقاقيا !
ماهی ای به نام ملت
ماهي قرمز دمش را تكان داد و به عمق آب رفت ... او ماهي عجيبي بود ..
او دو حافظه داشت ... كوتاه مدت و دراز مدت .. البته او چيز هاي ديگري هم داشت .. پولك هاي قشنگ , توان شنا و به عمق رفتن و باد كردن و روي آب آمدن .. توان غذا خوردن ..و البته آن جا كه پايش مي افتاد , توان فكر كردن ..
به لجني نوك زد .. و دوباره روي آب برگشت ..
داشتيم ميگفتيم .. او از آن جهت عجيب بود كه دو حافظه داشت .
حافظه ي كوتاه مدتش تنها 1 دقيقه پيش را به ياد مي آورد .. و حافظه ي دراز مدتش 15 دقيقه از زمان گذشته ...
نكته ي جالب تر اين بود كه اين حافظه ي اخير , مرتب به جلو تر ميامد ...
او زماني كه تخم بود را تا 15 دقيقه پس از اين كه از تخم موجوديت پيدا كرده بود يادش بود .. و زماني كه همين يك دقيقه پيش به عمق رفته بود را .
او هرگز نميفهميد كه در حوضي محصور است .. چرا كه يك دقيقه حافظه كفاف اين كه از اين سر حوض به ديوار اون سر حوض بخوري را نميداد.. و از طرفي همه ي آن چه در حافظه 15 دقيقه اي دراز مدتش بود , مجموعه اي از وقايعي بود كه بطور منقطع در 15 پرده ي يك دقيقه اي , زماني در حافظه ي كوتاه مدتش بود ...
چگونه ميتوان همچين ماهي اي را داراي قدرت تفكر دانست , وقتي كه اطلاعاتش چنين مخدوش است ؟ ...
اين ماهي از ضعف حافظه خود آگاه شده بود , از غوطه خوردن خسته شده بود , و از ناتواني خود در به ياد آوردن 2 دقيقه پشت سر هم افسرده . از اين رو اوقدرت تفكر داشت ...
ماهي دوباره به عمق رفت ...
فرق او با ديگران چه بود .؟ از كجا ميشد خاطر جمع باشد كه ديگران چنين چيزهايي را نميدانند...
يك دقيقه از حافظه ي دراز مدتش اين را ميگفت , 13 دقيقه قبل را , او با ماهي لجن خواري گذرانده بود , و از او پرسيده بود : به نظر تو تعالي زندگي در چيست ...
و ماهي لجن خوار جواب داده بود : يافتن لجن هاي تيره تر .. چرا كه آن ها از لحاظ مواد معدني غني تر هستند ...
ماهي قرمز , در آن لحظه , به شعف و خود بزرگ بيني عجيبي رسيد .
. ماهي قرمز براي چه خوشحال تر شده بود .؟
از اين كه نميدانست تعالي زندگي در چيست .؟ اگر نميدانست از كجا چنين مطمئن بود كه زندگي , لجن خواري نيست .؟
شايد او دنبال واژه ي ديگري بود, واژه اي كه از زندگي برتر بود ..؟ اما چطور ممكن است در اين دنيا زندگي كني , و واژه اي ژرف تر از معناي اين دنيا بيابي .؟
ماهي قرمز چرخي زد و به لجني نوك زد...
به حافظه دقيقه 8 خود فكر كرد ....
و مثل هميشه , حتي نفهميد كه چه زماني حافظه دقيقه 13 او پاك شده است...؟ 2 دقيقه گذشته بود ..
در دقيقه 8 حافظه دراز مدت ماهي , فراموشي حافظه ي دقيقه 13 او جاي گرفته بود ...
ماهي بدبخت بود ..
او قدرت تفكر داشت ... اما قدرت استنتاج نداشت ...؟نام اين ماهي چه بود ؟
ملت
